دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
شاه عالم گداست تا دانیاین گدا پادشاست تا دانی
غیر حق باطلست تا دانیعقل از این غافل است تا دانی
همه تقدیر اوست تا دانیهمه زان رو نکوست تا دانی
هر چه هست آن یکی است تا دانیجان جانان یکی است تا دانی
در وجود او یکی است تا دانیآن یکی بی شکی است تا دانی
همه عین همند تا دانیهمه جام جمند تا دانی
در هوای دنیای دون دنیروز و شب جانی به غصه می کنی
ما آن تو ایم ، آن تو دانیدل داده تو را و جان ، تو دانی
بی عشق مباش یک زمانیکز عشق نکرد کس زیانی
تنها نه منم عاشق تو بلکه جهانیگر جان طلبی هان بسپارند روانی
نعمت الله نمی شود فانیاین چنین دانی ار مسلمانی
حرف جام شراب اگر دانینسخهٔ جسم و روح برخوانی
خواه نباتی و خواه حیوانیهر یکی مظهریست ربانی
مرنجان جان باقی را برای این تن فانیدریغ از آن چنان جانی که بهر تن برنجانی
گرچه آب حیات را مانیدر جهان جاودان کجا مانی
زهی عقل و زهی دانش که تو خود را نمی دانیدمی باخود نپردازی کتاب خود نمی دانی
ای درد تو درمان من جان منی تو یا تنیمن خود که باشم من تو ام می از من و تو خود منی
هر زمان خاطر مرا شکنیعهد بندی و باز واشکنی
هرکه از ذوق خبر دارد و داند سخنیبجز از گفتهٔ عشاق نخواند سخنی
دنیا حکایتیست حکایت چه می کنیحاصل چو نیست شکر شکایت چه می کنی
ای خواجه در حجابی از خود صفا نیابیتا ترک خود نگوئی هرگز خدا نیابی
بی درد دلی دوا نیابینگذشته ز خود خدا نیابی
بی درد دلی دوا نیابیبی رنج تنی شفا نیابی
چو یارم دلبر دیگر نیابیچنان دلبر درین کشور نیابی