دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
دل ز ما کردی بری یعنی که چههیچ با ما ننگری یعنی که چه
سروری خواهی بیا و سر بنهسر نهادی پا از آن خوشتر بنه
برو ای عقل و پند مست مدهپند سرمست می پرست مده
دامن عاشقان ز دست مدهجام می جز به رند مست مده
بیا ای ساقی مستان و جام می به مستان دهبیا آب حیاتت را به دست می پرستان ده
می عشقش به شیر مردان دهدُرد دردش به دردمندان ده
بیا ساقی و جام می به ما دهبه ما یک وجه از بهر خدا ده
ساقی قدحی شراب در دهدل سوخته را کباب در ده
چنین دیوان که ما داریم از دیوان دیوان بهچه جای دیو با دیوان که از ملک سلیمان به
دولتت را که هست پایندهباد فرخنده سال آینده
گر به خانه روی و در بندیبه حقیقت بدان که دربندی
درد میکش که تا دوا یابیدرد مینوش تا صفا یابی
در آ در بحر ما با ما که عین ما به ما بینیبه چشم ما نظر میکن که تا نور خدا بینی
وه چه حسن است اینکه پیدا کرده ایشکل جان را آشکارا کرده ای
نرگست را باز سرخوش کرده ایسنبلت بر گل مشوش کرده ای
می حلالت باد اگر در بزم رندان خورده اینوش جانت باد اگر با باده نوشان خورده ای
عشق تو گنجی و دل ویرانه ایمهر تو شمعی و جان پروانه ای
خرمنی گندم نگر در دانه ایقرب صد دانه ببین هر شانه ای
نیک سیاح جهان گردیده اینور چشم عین ما گردیده ای
به چشم مست ما نگر که نور روی او بینیهمه عالم به نور او اگر بینی نکو بینی
ای که می گوئی که هستم از منیاز منی بگذر که این دم با منی
بیا بر چشم ما بنشین که خوش آب روان بینیدمی از خود بیاسائی سر آبی چنان بینی
گفتم که نقش رویت گفتا در آب بینیگفتم خیال وصلت گفتا به خواب بینی
عالمی صورتست و او معنیصورتی بس خوش و نکو معنی