دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
عمر ضایع مکن به بیکاریعمر آور حیل چه می آری
در خرابات مجو همچو من میخواریکه به عمری نتوان یافت چنین خماری
خواه در خواب و خواه بیداریدر نظر دارمش چه پنداری
جان و جانان توئی چه پنداریباش یکتا دوئی چه پنداری
ماه من امشب برآمد خوش خوشیدلبرم از در درآمد خوش خوشی
ز من توحید می پرسی جوابت چیست خاموشیبگفتن کی توان دانست گویم گر به جان کوشی
بر تخت دلم نشسته شاهیشاهی و چگونه شاه ماهی
درآمد از درم خوش پادشاهیکه دیده این چنین شاهی چو ماهی
در آ در خلوت خاص الهیطلب کن در دل ما گنج شاهی
کرم بنگر که الطاف الهیبه ما بخشید ملک پادشاهی
دوش در خواب دیده ام شاهیپادشاه خوشی و خرگاهی
آئینهٔ حضرت الهیتمثال جمال پادشاهی
از دوئی بگذر که تا یابی یکیدر وجود آن یکی نبود شکی
نیست مرا در نظر در دو جهان جز یکیهست یقینم یکی نیست در آن یک شکی
هان برسان به گوش او پیک صبا جکی جکیبندگی و سلام من بعد دعا جکی جکی
ای در میان جانها از ما کنار تا کیمستان شراب نوشند ما در خمار تا کی
هر مرده که شد به جام می حیباشد جاوید زنده از وی
عالم جامست و فیض او میبی او همه عالم است لاشی
مجلس عشق است و ما سرمست مییار با ساقی و ما مهمان وی
متناهی شود به تو همه شیتو شوی منتهی به حضرت وی
توئی جانا که عین هر وجودیبه خوبی دل ز خود هم خود ربودی
اگر نه درد او بودی دوای دل که فرمودیو گر نه عشق او بودی طبیب ما که می بودی
گر آینه عین او نبودیآن روی به ما که می نمودی
درد عشقش اگر به جان بردیگوی دولت ز همگنان بردی