دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
هر ذره که می بینی خورشید در او پیداستدر دیدهٔ ما بیند چشمی که به حق بیناست
منزل صاحبدلان صُفّهٔ صدق و صفاستگوشهٔ اهل نظر خلوت خاص خداست
چشمی که به نور عشق بیناستبیناست همیشه از چپ و راست
هر که ز اهل عباست تابع آل عباستمنکر آل رسول دشمن دین خداست
نور چشمت در نظر پیداستنظری کن ببین که او با ماست
دیده تا نور جمالش دیده استدر نظر ما را چه نور دیده است
چشم مردم دیدهٔ ما نور رویش دیده استلاجرم در دیدهٔ ما همچو نور دیده است
نعمة الله در شراب افتاده استسر به پای خم می بنهاده است
آفتاب حسن او از مه نقابی بسته استنور چشم او از آن بر چشم ما بنشسته است
خوش آب حیاتیست که گویند شرابستحالی و چه خوش حال که دل مست و خرابست
خوش آب حیاتیست که گویند شرابستخوش عاشق رندی که چو ما مست و خرابست
موجیم و حباب هر دو آبستآبست که صورت حبابست
ما غرقهٔ آبیم چنین تشنه عجیبستدر خانهٔ خویشیم و غریبیم غریبست
آئینهٔ ذات عین ذاتستدانست که مجمع صفاتست
راز دل عشاق به هر کس نتوان گفتاین گوهر عشقست بگفتن نتوان سفت
بشنو معانئی که بیان ولایتستدارم نشانئی که نشان ولایتست
انسان کاملست که او کون جامعستتیغ ولایت است که برهان قاطعست
بیا ای شاه ترکستان که هندوستان غلام تستجهان صورت و معنی همه دیدم به کام تست
اهل دل را از سراپردهٔ جان باید جستعاشقان را ز خرابات مغان باید جست
دنیی دون بی وفا هیچستشه دنیا و هم گدا هیچست
دل به دنیا مده که آن هیچستآن جهان جو که این جهان هیچست
هرچه او می دهد همه داده استدادهٔ او مگو که بیداد است
دوای درد دل ای یار دردستبحمدالله که ما داریم در دست
دل ما در هوای الوند استدر سر زلف یار دربند است