دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
نور بسیط لَمعه ای از آفتاب ماستبحر محیط جرعهٔ جام شراب ماست
حق مطلق به حق حقیقت ماستصفت و ذات عشق و زینت ماست
چشم ما نور خدا بنمایدتدیدهٔ ما بین که تا بنمایدت
عاشقی و باده نوشی کار ماستنقل بزم عاشقان گفتار ماست
ساقی سرمست رندان میر بی همتای ماستگوشهٔ میخانهٔ او جنت المأوای ماست
درد دل ما دوای درد دل ماستخوش درد و دوائیست که آن حاصل ماست
عشق او سلطان ملک جان ماستاینچنین ملک و چنین سلطان کراست
هرکجا پیریست طفل پیر ماستاین چنین پیری در این عالم کراست
عاشق رندی که او همدرد ماستجام دُرد درد او ما را دواست
ما ز دریائیم و دریا عین ماستدر میان ما دوئی آخر چراست
آبروی ما ز اشک چشم ماستهمچو ما با آبروی خود کجاست
چشم ما روشن به نور الله ماستهمچو نور روی نور الله ماست
درد با همدرد اگر گوئی رواستدرد با بی درد خود گفتن خطاست
راه عشاق رو که آن ره ماستبشنو این قول از حسینی راست
خواجه آمد سرای خود آراسترفت و منزل به دیگری پیراست
نعمت الله امام رندان استنور چشم تمام رندان است
آن چنان مجلسی که جانم خواستعشق جانان بهای ما آراست
نور او روشنی دیدهٔ ماستنظری کن به چشم ما پیداست
موج بحریم و عین ما دریاستبحر می داند آنکه او از ماست
عقل گرچه رئیس این دل ماستعشق شاه است و این رئیس گداست
صورتی آراستی معنی کجاستکی خدا یابی چه رویت با ریاست
پادشاهی چه بندگی خداستبندگی کن که پادشاه گداست
هرچه می بینی همه نور خداستتا نه پنداری که او از ما جداست
چشم عالم روشن از نور خداستهر که این را دید نور چشم ماست