دفتر شعر
۸۵ شعر در این دفتر
خوش بگو ای یار بسم الله بگوهرچه می جوئی ز بسم الله بجو
چشم ما تا عین او را دیده استدر نظر ما را چو نور دیده است
یک حقیقت در دو مظهر رو نموددو نمود اما حقیقت دو نبود
صورت ما پرده دار او بودمعنی ما حاجت نیکو بود
در چنان ملکی ملک باشد چنینآن ملک را در چنین ملکی ببین
گرنه ای باطل بیا و حق پرستاز مقید بگذر و مطلق پرست
در دو عالم جز یکی موجود نیستور تو گوئی هست آن مقصود نیست
ساقی مستیم و جام می به دستمی خورند از جام ما رندان مست
نقشبندی نقش خوبی بسته بودخاطرش با نقش خود پیوسته بود
صوت نائی بشنو از آواز نیتا تو را رهبر شود ای نیک پی
علم ما در علم او عین وی استعلم عالم بی وجودش لاشی است
عین ما مانَد حبابی پر ز آبگرچه خالی مینماید این حباب
من ولایت در ولایت دیده امخوش ولی ای در ولایت دیده ام
با تو گویم نکته ای در نقطه ایوصف نقطه می کنم در نکته ای
روح اعظم صورت اسم الهپرده دار حضرت آن پادشاه
گر تو را دردیست رو درمان بجوور تو را سرّیست با مرشد بگو
گر به هستی آئی اینجا نیستیکوش تا در راه هستی نیستی
یارم اگر ز سرش نقابی بستهبگشوده دو زلف و خوش حجابی بسته
مظهر اعیان ما ارواح مامظهر ارواح ما اشباح ما
عین ما از حب ذاتی فیض یافتلاجرم از علم سوی عین یافت
هر یک از اسمای حق در علم اوصورتی دارد که باشد عین تو
هر نفس جامی به رندی می دهندهر دمی بزمی به جائی می نهند
از تعیُن اسم اعظم رو نموددر حقیقت آن تعین اسم بود
چیست انسان دیدهٔ بینا بودجامع مجموعهٔ اسماء بود