دفتر شعر
۲۷۰ شعر در این دفتر
سر محبوب را مکن پیداگرچه پیداست در همه اشیا
در ازل زنده کرد او دل مادیده زنده دلی ما آنجا
از صفات خود اگر یابی فناحضرت باقی تو را بخشد بقا
به نور غیب روشن شد دل مامنور شد به نورش منزل ما
هر نفس آئینه ای از غیب بنماید به ماگر نظر داری ببین آئینهٔ گیتی نما
نور خورشید می دهد ما رادرد جاوید می دهد ما را
قلعهٔ دل خوشتر است از قلعهٔ این شهریارهمت ما این چنین فرمان دهد بر پادشاه
دعانی من الکرمان ثم دعانیافان هواها مولع بهوا نیا
در ازل زنده کرد او دل مادید زنده دلی ما آنجا
نور خورشید می دهد ما رادرد جاوید میدهد ما را
به نور غیب روشن شد دل مامنوّر شد به نورش منزل ما
قلعهٔ دل خوشتر است از قلعهٔ این شهر مالشکر همت بباید تا بگیرد ملک ها
الهی انت غفار الخطایاغفور الذنب ستار الخفایا
سرّ محبوب خود مکن پیداگرچه پیداست در همه اشیا
دعانی من الکرمان ثم دعانیافان هواها مولع بهوانیا
همه مستهلکند موج و حبابنظری کن به چشم ما در آب
ضاد و نقطه به همدگر دریابمعنی ضاد ای پسر دریاب
درّهٔ بیضا ز بحر ما طلبآنچنان گوهر ازین دریا طلب
این بهشت از آشنای او طلبجنّت المأوا برای او طلب
دردمندانه طبیبی می طلبزان شفاخانه نصیبی می طلب
هر بلائی که باشد از محبوبآن بلا خود مرا بود مطلوب
دردمندانه طبیبی می طلبزان شفاخانه نصیبی می طلب