دفتر شعر
۲۷۰ شعر در این دفتر
درهٔ بیضا ز بحر ما طلبآن چنان گوهر از این دریا طلب
این بهشت از آشنای او طلبجنت المأوا برای او طلب
همه مستهلکند موج و حبابنظری کن به چشم ما دریاب
انسان کامل است که مجلای ذات اوستمجموعه ای که جامع ذات و صفات اوست
دل تو خلوت محبت اوستجانت آئینه دار طلعت اوست
دل آینه دار حضرت اوستدل بندهٔ خاص خدمت اوست
زبان دل و جان به فرمان اوستبه اسمای ذاتی ثناخوان اوست
بر همه صورتی مصور اوستبر همه نورها منور اوست
در حقیقت فاعل افعال اوستجمله افعال از آن وجهی نکوست
جام می از بهر می داریم دوستاین و آن از عشق وی داریم دوست
همه عالم جمال حضرت اوستاو جمیل و جمال دارد دوست
هر چیز که آن متاع دنیاستبیگانه ز ماست بشنو این راست
جام و می را گر دو می گوئی رواستور یکی خوانی بخوان کان قول ماست
یوسف گل پیرهن برهان ماستاین چنین خوش گلستانی آن ماست
با محیط عشق او دریا بر ما شبنمی استچشمهٔ آبی چه باشد هفت دریا شبنمست
نقش عالم جز خیال یار نیستجز خیال عشق خود اظهار نیست
عشق را جز عقل لایق هست و نیستغیر او معشوق عاشق هست و نیست
به قدر حوصله ای جام می دهد ساقیاگر چه بادهٔ خمخانه را نهایت نیست
همه عالم تن است و او جان استشاه تبریز و میر او جان است
جنت نفس دوزخ جان استترک دوزخ بگو بهشت آنست
این ظلمت و نور ، جسم و جانستاین هر دو حجاب عارفان است
اگر چنانچه بزرگی به شکل انسان استشتر میان بزرگان هم از بزرگان است
دلیل ما به خدا حضرت خداوند استمراد ما همه از خدمت خداوند است
از تجلی ذوق اگر داری خوشستاین چنین ذوق ار به دست آری خوشست