دفتر شعر
۲۷۰ شعر در این دفتر
خانقاه نعمت الله را صفائی دیگر استخوش سر آبی و خوش بستانسرائی دیگرست
حکم عدل نام آن شاه استباطناً شمس و ظاهراً ماه است
دل تو بارگاه الله استخلوت خاص نعمت الله است
بدان که حضرت اعلی نمی توان دانستز ذات او به جز اسما نمی توان دانست
عین ما این سخن چو با ما گفتقطره را جمع کرد و دریا گفت
اعیان که نمودند به وجهی چه توان گفتموجود ز جودند به وجهی چه توان گفت
هست الله اسم اعظم ذاتمع خلع نظر ز هر آیات
ذات احدیت است این ذاتبی اسم و صفت کجاست آیات
گفتم که عبارتی ز وحدتگویم به طریق استعارت
هست اللّه اسم حضرت ذاتمع قطع نظر ز هر آیات
خانقاه نعمتاللّه را صفائی دیگر استخوش سر آبی و خوش بستان سرابی دیگر است
از تجلی ذوق اگر داری خوش استاین چنین ذوق ار به دست آری خوش است
یوسف گل پیرهن سلطان ماستاین چنین خوش گلستانی آن ماست
با محیط عشق او دریا بر ما شبنم استچشمهٔ آبی چه باشد هفت دریا شبنم است
جام و می را گرد و میگوئی رواستور یکی خوانی بخوان کان قول ماست
دل تو بارگاه اللّه استخلوت خاص نعمتاللّه است
هر چیز که آن متاع دنیاستبیگانه ز ماست بشنو این راست
ای آنکه جزو لایتحزی دهان تستطولی که هیچ عرض ندارد میان تست
ساقی ما به ذوق سرمست استبا حریفان مدام بنشستست
جنت نفس دوزخ جان استترک دوزخ بگو بهشت آن است
همه عالم تن است و او جان استشاه شروان و میر او جان است
بدان که حضرت اعلی نمی توان دانستز ذات او به جز اسما نمیتوان دانست