دفتر شعر
۲۷۰ شعر در این دفتر
این ظلمت و نور جسم و جان استوین هر دو حجاب عارفان است
نزد ما خلت خلیل این استبخشش حضرت جمیل این است
دل تو خلوت محبت اوستجانت آئینه دار طلعت اوست
دل آینه دار حضرت اوستدل بندهٔ خاص خدمت اوست
زبان و دل و جان به فرمان اوستبه اسمای ذاتی ثناخوان اوست
به همه صورتی مصور اوستبه همه نورها منور اوست
جام می از بهر می داریم دوستاین و آن از عشق وی داریم دوست
در حقیقت فاعل افعال اوستجملهٔ افعال از آن وجهی نکوست
حکم و عدل نام آن شاه استباطناً شمس و ظاهراً ماه است
نقش عالم جز خیال یار نیستجز خیال عشق او اظهار نیست
عشق را جز عشق لایق هست نیستغیر او معشوق و عاشق هست نیست
همه نیکند و هیچ خود بد نیستآنکه نیکو نباشد او خود نیست
دل منزل نزل پادشاهی استدل آینهٔ جمال شاهی است
رمضان آمد و روان بگذشتجان ما بود در زمان بگذشت
حال هم با همدگر خواهیم گفتگوهر اسرار را خواهیم سفت
عین ما این سخن چو با ما گفتقطره را جمع کرد و دریا گفت
اعیان که نمودند به وجهی چه توان گفتموجود ز جودند به وجهی چه توان گفت
عشق اگر در جان نباشد جان چه باشد هیچ هیچور نباشد درد او درمان چه باشد هیچ هیچ
عمر بی او اگر گذاری هیچغیر او هر چه دوستداری هیچ
عمر بی او اگر گذاری هیچغیر او هرچه دوستداری هیچ
روح او جان جملهٔ ارواحتن او اصل جملهٔ اشباح
خشت عقل از قالبش بیرون فتادخانهٔ عاقل نگر تا چون فتاد
هر چه خواهی به قدر استعدادحضرت آن کریم خواهد داد
هر که او بر خاک این درگه فتادروی خود در جنت المأوا نهاد