دفتر شعر
۲۷۰ شعر در این دفتر
مطلوب خود است و طالب خودچه جای خیال نیک یا بد
صوفی باصفا وفا داردلاجرم از وفا صفا دارد
هر که او با یزید یاری کردهر چه کرد او خلاف یاری کرد
آتش غیرتش برافروزدغیر خود را به یک نفس سوزد
هر که او از خدای ما ترسداز من و تو بگو کجا ترسد
عقل علمش به ذات او نرسدور تو گویی رسد نگو نرسد
ماضی و مستقبلت گر حال شددی و فردا سر به سر پامال شد
ابر خوش دامنی به ما افشاندبر سر کوه برف را بنشاند
عاقلی کی به عاشقان ماندآن سر کل کجا نهان ماند
عاقلان گرچه بسی دُر سفتهانددر همه بابی سخنها گفتهاند
مرغ زیرک بین که یاهو میزندروز و شب با او و کو کو می زند
عقل نفی ما سوی اللّه می کندعشق ما اثبات اللّه می کند
صبری کنیم تا ستم او چه می کندبا این دل شکسته غم او چه می کند
ظاهر و باطن ار چه ضد انندعارفان هر دو را یکی دانند
نور او را به نور او بیندهر چه بیند همه نکو بیند
خلق و حق را به همدگر بیندآفتاب است و در قمر بیند
نتواند که گوشه بگزیندیا به کنج خراب بنشیند
همه عالم ز حضرتش موجوداین چنین بوده است و خواهد بود
بسط او از بسط آن سلطان بوددر میان اهل دل چون جان بود
هر بلا کز حضرتش ما را بودآن بلا نبود که آن آلا بود
کون جامع جامع اسما بودعین اول عین جد ما بود
سرّ علم قدر عظیم بودخوش بزرگی که او علیم بود
مشهد آل مشهد روضهٔ رضوان بوداین چنین خوش مشهدی در خطهٔ ماهان بود
ناظر و منظور آنجا کی بودبود و هم نابود آنجا کی بود