دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
عمر تو اگر فزون شود از پانصدافسانه شوی عاقبت از روی خرد
چون درد توام در این دل ریش افتادبیگانگی ام نخست بر خویش افتاد
دل نعره زنان ملک جهان می طلبدپیوسته وجود جاودان می طلبد
غم با لطف تو شادمانی گرددعمر از نظر تو جاودانی گردد
عشق تو مرا زندهٔ جاویدان کردسودای توام، بی سر و بی سامان کرد
در عشق تو جان بوالهوس می میردچون شعله ز انبوهی خس می میرد
یاد تو کنم دلم چنان برخیزدکه امید به کلی از جهان برخیزد
چندان برو این ره که دویی برخیزدگر هست دویی، به رهروی برخیزد
دنیا مطلب تا همه دین ات باشددنیا طلبی، نه آن ، نه این ات باشد
از شبنم عشق خاک آدم گل شدصد فتنه و شور در جهان حاصل شد
تا داروی او درد مرا درمان شدپستیم بلندی شد و کفر ایمان شد
صاحب نظران که آینهٔ یکدگرندچون آینه از هستی خود بی خبرند
مردان رهت که سرّ معنی داننداز دیدهٔ کوته نظران پنهانند
مردان رهت واقف اسرار تواندباقی همه سرگشتهٔ پرگار تواند
آنان که ز معبود خبر یافته انداز جملهٔ کائنات سر تافته اند
در مصطبهٔ عمر ز بدنامی چند؟عاجز شده از سرزنش عامی چند
تا حا و دو میم و دال نامت کردندعرش و فلک و کعبه مقامت کردند
آن ها که زمین زیز قدم ها فرسودندوندر طلبش هر دو جهان پیمودند
ناکرده دمی آن چه تو را فرمودندخواهی که چنان شوی که مردان بودند
آنان که مقیم حضرت جانان اندیادش نکنند و بر زبان کم رانند
برخیز که عاشقان به شب راز کنندگرد در و بام دوست پرواز کنند
هفتاد و دو فرقه در رهت میپویندهر یک سخنان مختلف میجویند
از هستی خود چو بی خبر خواهم بوداین جا بُدنم هیچ نمی دارد سود
ای ذات تو در دو کون مقصود وجودنام تو محمد و مقامت محمود