دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بودجویندهٔ عشق بی عدد خواهد بود
تا روی زمین و آسمان خواهد بودحیوان و نبات، هر دوان خواهد بود
گر ملک تو مصر و شام و چین خواهد بودو آفاق تو را زیر نگین خواهد بود
سرگشتهٔ تو عقل بسی خواهد بودبی آن که به تو دسترسی خواهد بود
کوتاه کنم قصه که بس مشکل بودآرندهٔ نامه هم بس مستعجل بود
ای خواجه اگر کار به کامت نبودیا خطبهٔ جاوید به نامت نبود
درویش کسی بود که نامش نبودگامی که نهد مراد و کامش نبود
هر دیده که او عطای حق دیده بودسر تا قدمش ز نور حق دیده بود
ای ذات منزهت مبرا ز وجودبر خاک در تو کرده ارواح سجود
ای ذات تو سر دفتر اسرار وجودنقش صفتت بر در و دیوار وجود
هر گه که دلم با غمت انباز شودصد در ز طرب بر رخ من باز شود
تا دل ز علایق جهان حُرّ نشودهرگز صدف وجود پُر دُر نشود
از رفته قلم هیچ دگرگون نشودوز خوردن غم به جز جگر خون نشود
رو دیده بدوز تا دلت دیده شودزان دیده جهان دگرت دیده شود
میزن نفسی، کاین دم از او میزایدوین دم، دم ماست، گر تو را میشاید
سیر آمده ای ز خویشتن می بایدبرخاسته ای ز جان و تن می باید
رو خانه برو، که شاه ناگاه آیدناگاه به نزد مرد آگاه آید
ای از همه آزرده، بی آزار گذروای مست فریب بوده، هشیار گذر
یا رب ز کرم بر من دل ریش نگروی محتشما، بر من درویش نگر
ای از تو فتاده عالمی در شر و شورفارغ شدهٔ غنی و مردم همه عور
زنهار در آن کوش که در زیر سپهربا هیچ کسات هیچ نپیوندد مهر
عمر از پی افزون زر کاسته گیرصد گنج زر از رنج تن آراسته گیر
دانی که چرا زنند این طبلک باز؟تا گم شدهگان به راه باز آیند باز
در هستی کون خویش، مردم ز آغازبا خلق جهان و با جهان است انباز