دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
تاریک شد از هجر دل افروزم، روزشب نیز شد از آه جهان سوزم، روز
ای خواجه تو خود چه دیدهای؟ باش هنوززین ره به کجا رسیدهای؟ باش هنوز
تا کی باشی ز عافیت در پرهیزبا خلق به آشتی و با خود به ستیز؟
بیرون ز چهار عنصر و پنج حواساز شش جهت و هفت خط و هشت اساس
تا چند روی از پی تقلید و قیاسبگذر ز چهار اسم و از پنج حواس
در خرقه چه پیچی، ار نه ای شاه شناسکز خرقه نه امید فزاید نه هراس
ز افسانه گری ای دل دانش نشناسپیوسته قرین شک، ندیم وسواس
هان ای دل بد زهره ز شمشیر مترسبفشار قدم، ز حملهٔ شیر مترس
بالا مطلب ز هیچ کس بیش مباشچون مرهم نرم باش، چون نیش مباش
واپس منگر دمی و در پیش مباشبا خویش مباش و خالی از خویش مباش
ای دل چو طربناک نهای، شادان باشجرم تو ز دانش است، رو نادان باش
کو دل که بداند نفسی اسرارشکو گوش که بشنود دمی گفتارش
غم چند خوری ز کار نا آمده پیشرنج است نصیب مردم دوراندیش
زین تابش آفتاب و تاریکی میغزین بیهده زندگانی مرگ آمیغ
جان می بردم به سوی آن عالم پاکتن می کشیدم به سوی این تودهٔ خاک
گر فضل کنی ندارم از عالم باکور قهر کنی، شوم به یک بار هلاک
روزی که برند این تن پر آز را به خاکوین قالب پرورده به صد ناز به خاک
ای از تو همیشه کار پندار به برگدر گوش تو هر زمان همی گوید مرگ
ای عمر عزیز داده بر باد از جهلوز بیخبری کار اجل داشته سهل
درّی که من از میان جان یافتهامتا ظن نبری که رایگان یافتهام
معشوقه عیان بود، نمی دانستمبا ما به میان بود، نمی دانستم
از نه پدر و چهار مادر زادماز هفت و دو و سه، مستمند و شادم
من مهر تو در میان جان ننهادمتا مهر تو بر سر زبان ننهادم
در جستن جام جم جهان پیمودمروزی ننشستم و شبی نغنودم