دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
آزردن خلق کافری پندارموز خلق جهان همین طمع می دارم
تا ظن نبری کز آن جهان می ترسموز مردن و از کندن جان می ترسم
از عشق تو بهره نیست جز سرزنشمبی آنکه به جای هیچ کس بد کنشم
از هر چه در این ملک نیام کم، بیشماز حاشیه بیگانه و با شه خویشم
من با تو نظر از سر هستی نکنماندیشه ز بالا و ز پستی نکنم
از روی تو شاد شد دل غمگینممن چون رخ تو به دیگری بگزینم؟
دنیا چو رباط و ما در او مهمانیمتا ظن نبری که ما در او میمانیم
با یاد جلال در بیابان رفتیموز عالم تن به عالم جان رفتیم
زان پیش که ما طفیل آدم بودیمدر خلوت خاص، هر دو محرم بودیم
یا رب چو بخوانی ام، اطعنا گویمفرمان تو را به جان سمعنا گویم
تخمی است خرد، که جان از او رُست و روانبار و بر و برگش آخشیج و حیوان
حیوان ز نبات است و نبات از ارکانارکان اثر گردش چرخ گردان
جایی که مقام نیستات، مرحله دانوین عمر پر آفت و بلا را تله دان
از فضل چه حاصل است جز جان خوردنافسوس افضل که فضل نتوان خوردن
یا رب چه خوش است بی دهان خندیدنبی منت دیده، خلق عالم دیدن
یک سو پسرت نشسته و یک سو زناین جمله به هم گذار و بر یک سو زن
در ظلم به قول هیچ کس کار مکنبا خلق به خُلق گوی و آزار مکن
اندر ره حق تصرف آغاز مکنچشم بد خود به عیب کس باز مکن
با خلق به خُلق زندگانی می کننیکی همه عمر تا توانی می کن
گویند کز این جهان مگر شادم منیا خود ز عدم برای این زادم من
بر سیر اگر نهاده ای دل اکنوناز پوشش و قوت خود مجو هیچ افزون
دل مغز حقیقت است و تن پوست، ببیندر کسوت روح، صورت دوست ببین
دشت از مجنون که لاله میروید از اوابر از دهقان که ژاله میروید از او
ای تاج لعمرک ز شرف بر سر تووی قبلهٔ عالمین ز خاک در تو