دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
در جستن جام جم ز کوته نظریهر لحظه گمانی نه به تحقیق بری
گر تو به خود و حال خود در نگریبر تن همه پوست همچو جامه بدری
یا رب ز قضا بر حذرم میداریوز حادثه ها بی خبرم میداری
گیرم که سلیمان نبی را پسریبر باد نشسته ای، جهان می سپری
با داده قناعت کن و با داد بزیدر بند تکلف مرو، آزاد بزی
از باد اگر سبق بری در تیزیچون خاک اگر هزار رنگ آمیزی
از کبر مدار هیچ در سر هوسیکز کبر به جایی نرسیده است کسی
تا ره نبری به هیچ منزل نرسیتا جان ندهی به هیچ حاصل نرسی
بی مرگ به عمر جاودانی نرسینامرده به عالم معانی نرسی
در راه طلب اگر تو نیکو باشیفرماندهٔ این سرای نُه تُو باشی
ای دل، ز شرابِ جهل، مستی تا کی؟وی نیستشونده، لافِ هستی تا کی؟
ای تو به مجردی نرفته گامیچهات زهرهٔ آن بود که جویی کامی
رفتم به سر تربت محمود غنیگفتم که چه برده ای ز دنیای دنی؟
ای آن که خلاصهٔ چهار ارکانیبشنو سخنی ز عالم روحانی
ای ناطق اگر به مرکز جسمانیحاصل نکنی معرفت سبحانی
ای نفس گذشت عمر در حیرانیخود سیر نمی شوی ز بی سامانی
گر با تو فلک بَدی سِگالد، چه کنی؟ور سوختهای از تو بنالد، چه کنی؟
ای دل ز غبار تن اگر پاک شویتو روح مقدسی، بر افلاک شوی
تا خاص خدای را تو از جان نشویبر مرکب عشق مرد میدان نشوی
ای لطف تو دستگیر هر خود راییوی عفو تو پرده پوش هر رسوایی
تا دیدهٔ دل ز دیدهها نگشاییهرگز ندهند دیدهها بینایی
زنهار در این راه مجازی نائیتا کار حقیقتی نسازی، نائی
یا رب چو بر آرندهٔ حاجات توییهم قاضی کافهٔ مهمات تویی
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توییوی آینهٔ جمال شاهی که تویی