دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
گر خلوت و عزلت است سرمایهٔ توهرگز به ضلالت نرسد پایهٔ تو
افضل تو به هر حالی مغرور مشوپروانه صفت به گرد هر نور مشو
ای دل ز غم جهان که گفتت خون شویا ساکن عشوه خانهٔ گردون شو
افضل درِ دل می زنی، آخر دل کو؟عمری ست که راه می روی، منزل کو؟
دنیا به مراد رانده گیر، آخر چه؟وین نامهٔ عمر خوانده گیر، آخر چه؟
ای پای شرف بر سر افلاک زدهوی دم همه از خلعت لولاک زده
ای دل به چه غم خوردنت آمد پیشهوز مرگ چه ترسی، چو درخت از تیشه
گر مغز همه بینی و گر پوست همههان تا نکنی کج نظری، کوست همه
ای لطف تو در کمال بالای همهوی ذات تو از علوم دانای همه
مستم به خرابات، ولی از می نهنقلم همه نقل است و حریفم شئ نه
رندی باید، ز شهر خود تاختهایبنیاد وجود خود برانداختهای
این نیست جهان جان که پنداشتهایوین نیست ره وصل که برداشتهای
گر دریابی که از کجا آمدهایوز بهر چه وز بهر چرا آمدهای
ای عین بقاء در چه بقایی که نهای؟در جای نهای؟ کدام جائی که نهای؟
ای آن که شب و روز خدا می طلبیکوری گرش از خویش جدا می طلبی
ای صوفی صافی که خدا میطلبیاو جای ندارد، ز کجا میطلبی؟
دعوی به سر زبان خود وابستیدر خانه هزار بت، یکی نشکستی
از معدن خویش اگر جدا افتادیآخر بنگر که خود کجا افتادی
مردی باید، بلند همت مردیزین تجربه دیده ای، خرد پروردی
گر حاکم صد شهر و ولایت گردیور در هنر و فضل به غایت گردی
چند از پی اسباب و تنعم گردی؟تا کی به دَرِ سرای مردم گردی؟
گر در نظر خویش حقیری، مردیور بر سر نفس خود امیری، مردی
یک ذره ز فقر اگر به صحرا بودینه کافر و نه گبر و نه ترسا بودی
در آینهٔ جمال حق کن نظریتا جان و دلت بیابد از حق خبری