دفتر شعر
۱۹۲ شعر در این دفتر
هر کار که هست در جهان، پیشهٔ ماستهر شیر دلی که هست، در بیشهٔ ماست
اول ز مکوّنات، عقل و جان استو اندر پی او، نُه فلک گردان است
تا گردش گردون فلک تابان استبس عاقل بی هنر که سرگردان است
من آن گهرم که عقل کل کان من استو این هر دو جهان، دو رکن از ارکان من است
چرخ فلکی خرقهٔ نُه توی من استذات ملکی نتیجهٔ خوی من است
هرگز بت من روی به کس ننموده استو این گفت و شنود خلق، بر بیهوده است
هر نفس که او درد ز درمان دانستدشخوار خرد تواند آسان دانست
بر سیر اگر نهاده ای دل، ای دوستچون سیر به یک بار برون آی از پوست
سمع و بصر و زبان و دستم، همه اوستمن نیستم و هستیِ هستم همه اوست
راه ازل و ابد، زبان و سرِ توستو آن دّر که کسی نسفت، در کشور توست
گر تخم برومند نشد، کشتهٔ توستور جامه پسندیده نشد، رشتهٔ توست
در هر برزن که بنگرم آشوبی ستآشوب شکنجه ای و زخم چوبی ست
چندین غم مال و حسرت دنیا چیستهرگز دیدی کسی که جاوید بزیست؟
من من نی ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟خاموش منم، در دهنم گوی که کیست
گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی ستنه نه، غلطم، که جمله بگذاشتنی ست
عشق تو ز هر بی خبری خالی نیستدرد تو ز هر بی بصری خالی نیست
احداث زمانه را چو پایانی نیستو احوال جهان را سر و سامانی نیست
آن کس که درون سینه را دل پنداشتگامی دو نرفته، جمله حاصل پنداشت
ای در طلب آن که لقا خواهی یافتوقتی دگر از فوق سما خواهی یافت
راهی ست دراز و دور، می باید رفتآنجات اگر مراد برناید، رفت
آرامِ مَنا! کجاست آرامگهَتره سوی تو کو؟ که سوی من باد رهت
بر خود چه نهی رنج در این جای سِپَنجچون پای یقین نهاده ای بر سر گنج
هستی تو سزای این و صد چندین رنجتا با تو که گفت کاین همه بر خود سنج
ای کرده فریبنده جهانت گستاخمی آیی و می روی در او پهن و فراخ