دفتر شعر
۸۸ شعر در این دفتر
دشمن بنده بود «درکهی»دل ز من کنده بود «درگاهی»
ای که نزد شه آبرو داریز چه دست از حیا برو داری
هان بهارا مکوب آهن سردکاندپن دوره نیست مردی مرد
داشت مردی جوان رفیقی چندهمه با هم برادر و دلبند
این جوان داشت خانمی مقبولبود خانم از این رویه ملول
داشت اصرار شوهر نادانکه شود زن مطاوع وجدان
یار طرار از این به تنگ آمدتیر تدبیر او به سنگ آمد
گفت با زن که این اداهایتپیش اینها نمود رسوایت
این کشاکش بسی نگشت درازکه شدند آن چهار تن دمساز
دیرگاهی بر این وَتیره گذشتروز رخشان و شام تیره گذشت
پیش زن مدح دیگران مکنیدخوبی غیر را بیان مکنید
نامهای ساخت پس به خط رفیقبه سوی خویش کای رفیق شفیق
مرد باید که دل دژم نکندزندگی صرف رنج و غم نکند
داشت همسایهای به حبس مقیمپیرمردی بزرگوار و حکیم
یار جست از حکیم زندانیسبب حبس او به پنهانی
خواندم اندر حدیث « کنفوسیوس»داستانی به طبعها مانوس
ظالمی داشت زر برون ز حسابشب نمیشد ز بیم دزد به خواب
چون ز حبس جوان سه سال گذشتمدت حبس او ، به آخر گشت
هرکه عرض کسان دهد بر باددهر عرضش به باد خواهد داد
تا که سرمایه یافت آزادیشد تجارت اساس آبادی
تیر و مرداد هم به بنده گذشتمدت حبس من تمام نگشت
شب بدیدم در آن سرا تختیپهلوی تخت، مرد بدبختی
گرچهزرتشتاز خراسان خاستدین زرتشت از خراسان کاست
شد چو محمود غزنوی سوی ریمردم ری شدند تابع وی