دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
عنان آه چسان جسم ناتوان گیرد؟چگونه مشت خسی برق را عنان گیرد؟
ز می مرا تب لرز خمار میگیردز صیقل آینه من غبار میگیرد
غزال چشم تو ره بر پلنگ می گیردحباب بحر تو باج از نهنگ می گیرد
ز یاد عیش مرا سینه زنگ می گیردز آب گوهرم آیینه زنگ می گیرد
ز ناقصان خرد من کمال می گیردز زنگ آینه من جمال می گیرد
ملال در دل آزاده جا نمی گیردزمین ساده ما نقش پا نمی گیرد
نه پشت پای بر اندیشه می توانم زدنه این درخت غم از ریشه می توانم زد
ز کاوش دلم آزار رنگ می بازدبه پای من چو رسد خار رنگ می بازد
به دور حسن تو با گلستان که پردازد؟به لاله و سمن و ارغون که پردازد؟
چو تیغ او به جبین چین جوهر اندازدبه نیم چشم زدن قحطی سر اندازد
بهار را چمنت مست رنگ و بو سازدنقاب را رخت آیینه دورو سازد
دل مرا نگه گرم یار می سازدستاره سوخته را این شرار می سازد
کسی که خرده خود صرف باده می سازدز زنگ آینه خویش ساده می سازد
ز آه من دل سنگین یار می لرزدز برق تیشه من کوهسار می لرزد
دل شکسته عاشق به آه می لرزدهمیشه بر علم خود سپاه می لرزد
ز شمع شهپر پروانه ها اگر سوزدمرا ز گرمی پرواز بال و پر سوزد
ز گرمی نگهت آب در گهر سوزدز خنده نمکینت دل شکر سوزد
نفس به سینه ام از اضطراب می سوزدچنان که تیر شهاب از شتاب می سوزد
نگه ز دیدن رخسار یار می سوزدنسیم صبح درین لاله زار می سوزد
مرا ز باده گلگون دماغ می سوزدچو لاله باده من در ایاغ می سوزد
به روی خوب تو هرکس ز خواب برخیزداگر ستاره بود آفتاب برخیزد
نگه ز دیده من اشکبار برخیزدنفس ز سینه من زخمدار برخیزد
بغیر خط که ز رخسار یار برخیزدکه دیده است ز آتش غبار برخیزد؟
چه غم ز سینه به یاد وصال برخیزد؟چه تشنگی به سراب از سفال برخیزد؟