دفتر شعر
۶۹۹۵ شعر در این دفتر
روزی دل جز شکست از یار شوخ و شنگ نیستقسمت دیوانه از طفلان به غیر از سنگ نیست
عشق را حاجت به زور بازوی اقبال نیستفتح اقلیم قفس جز در شکست بال نیست
بار بر مجنون ما جمعیت اطفال نیستخانه آیینه تنگ از کثرت تمثال نیست
صبر بر زخم گرانسنگ ملامت سهل نیستتوتیا گشتن به زیر کوه طاقت سهل نیست
یک حباب قلزم توحید بی اکلیل ستهیچ موجی بی صدای شهپر جبریل نیست
خال محتاج کمند زلف عنبرفام نیستدانه چون افتاد گیرا، احتیاج دام نیست
آفت دولت به ابنای زمان معلوم نیستلقمه چون افتاد فربه استخوان معلوم نیست
چشم شبنم محرم رخسار گلفام تو نیستبوسه را رنگی ز لبهای می آشام تو نیست
داغ من ممنون شکرخند پنهان تو نیستزیر بار منت گرد نمکدان تو نیست
یک سر مو راستی در طاق ابروی تو نیسترحم در سر کار مژگان بلاجوی تو نیست
هیچ لب زیر فلک بی ناله جانکاه نیستتار و پود عالم امکان به غیر از آه نیست
دلبر از دل نیست غافل، دل اگر آگاه نیستشاه با تخت است دایم، تخت اگر با شاه نیست
روی هفتاد و دو ملت جز در آن درگاه نیستعالمی سرگشته اند و هیچ کس گمراه نیست
نیست یک شادی که انجامش به غم پیوسته نیستاز لب خندان به جز خون در دهان پسته نیست
طاعت ظاهر طریق مردم آزاده نیستپرده بیگانگی اینجا به جز سجاده نیست
از هلاک ما سیه بختان کسی آزرده نیستمرده ما قابل ماتم چو خون مرده نیست
در ریاض آفرینش خاطر آسوده نیستبرگ عیش این چمن جز دست بر هم سوده نیست
پیچ و تاب آن کمر با موی آتش دیده نیستمصرع پیچیده زلف این قدر پیچیده نیست
ماه در گردون نوردی چون دل آواره نیستدر بساط آسمان این کوکب سیاره نیست
حسن بالادست را از شوخ چشمان چاره نیستیوسف بی جرم را از چاه و زندان چاره نیست
غیر حسرت رزق من زان حسن بی اندازه نیستفتح باب من ازین میخانه جز خمیازه نیست
سرو را چون لاله و گل احتیاج غازه نیستزینت آزادمردان غیر روی تازه نیست
رزق من زان نرگس مستانه جز خمیازه نیستفتح باب من ازین میخانه جز خمیازه نیست
در دل پر خون غبار لشکر اندیشه نیستگرد را دست تصرف بر درون شیشه نیست