دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
کی دلِ دیوانهٔ من رام آهو میشود؟صحبت من قال از چشم سخنگو میشود
عافیت می خواهم از گردون، ملالم می دهدخوشدلی می جویم از اختر، وبالم می دهد
عشوه ها از طالع ناساز می باید کشیدبا کمال بی نیازی ناز می باید کشید
آنچه آن روی لطیف از سایه مژگان کشیدکی عذار ماه مصر از سیلی اخوان کشید؟
خوش بهاری می رسد فکر می و ساغر کنیدکاسه را فربه کنید و کیسه را لاغر کنید
گل نشکفته من در چمن هرگز نمیخوابدبه شبنم در ته یک پیرهن هرگز نمیخوابد
خیال زلف او در دیده خونبار می زیبدخرام موج در دامان دریا بار می زیبد
ز شور بلبلان گل از هوای خود نمی افتدز آه صبح، خورشید از هوای خود نمی افتد
مصفا چون شود دل در غبار تن نمیگنجدکه چون شد صیقلی آیینه در گلخن نمیگنجد
شکوه خامشی در ظرف گفت و گو نمی گنجدمحیط بیکران در تنگنای جو نمی گنجد
ز راه چشم، غم در جان غم فرسود می پیچدز روزن در مصیبت خانه ما دود می پیچد
امید وقت خوش از جمع دیوان داشتم، غافلکه تصحیح دواوین، خونی اوقات من گردد!
چو برگ سبز کز باد خزانی زرد می گرددنشیند هر که با من یک نفس همدرد می گردد
ز می هرگاه روی یار عالمسوز می گرددخجل خورشید از خود چون چراغ روز می گردد
به کوی عشق زاهد دشمن ناموس می گردداگر زاغ آید اینجا غیرت طاوس می گردد
به درویش از تهیدستی گوارا مرگ می گرددخزان فصل بهار مردم بی برگ می گردد
کم و بیش جهان در نیستی همسنگ میگرددبه دریا سیل الوان چون رسد یکرنگ میگردد
زمین خشک، گلزار از می گلفام میگرددفلک بر مدعا گردش کند چون جام میگردد
(جنون از نشئه هشیاری من ننگ میگیردز نور توبهام آیینه دل زنگ میگیرد)
قضا تا نسخه کفر از خط جانانه می گیردجنون هم سر خط داغ از من دیوانه می گیرد
ز فکر قامتی در دل خرامان شعله ای دارمکه استغنا به صد شمع تجلی می توانم زد
نشد قسمت که چندان چشم شوخ او به ما سازدکه مرغ زیرکی منقار با آب آشنا سازد
کسی را از بزرگان می رسد نخوت به درویشانکه بر مبلغ فزاید از تواضع آنچه کم سازد
نفس را یاد رویش شعله بی باک می سازدنسیم زلفش از دل سینه ها را پاک می سازد