دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
تماشای تو از دل سینهها را پاک میسازدشکرخند تو جانها را گریبان چاک میسازد
نفس را صافی از کلفت خراش سینه می سازدکه سوهان تیغ ناهموار را آیینه می سازد
بدآموز قفس در آشیان مسکن نمی سازدز چشم افتاده دام تو با گلشن نمی سازد
نه لاله (است) این که پای بیستون را در حنا دارددل سنگ از برای ماتم فرهاد می سوزد
که می گفت از دل یاقوت دود عنبرین خیزد؟خطی چون نیش زنبوران ز جوی انگبین خیزد
صفای عارضش ته جرعه بر مهتاب می ریزدلبش بیهوشدارو در شراب ناب می ریزد
کشد در خاک و خونم گر غباری در من آویزدز پا افتم اگر خاری مرا در دامن آویزد
ز دندان ریختن حرص کهنسالان فزونتر شدلب پرشکوه گردد چون صدف خالی ز گوهر شد
ز حیرت بهره عاشق ز خوبان بیشتر باشدازین گلشن گل آن چیند که دستش زیر سر باشد
جهان را تار و پود هستی از موج خطر باشدکف این بحر خون آشام از مغز گهر باشد
رهین منت درمان شدن آسان نمی باشدطلای بی غشی چون درد بی درمان نمی باشد
چه لذت دیدن رخسار آن مه پاره می بخشدکه عاشق هر دو عالم را به یک نظاره می بخشد
همان خشک است مژگان گر به خوناب دگر غلتدنگردد رشته تر چندان که در آب گهر غلتد
گل از شرم رخ او خون به روی خویشتن مالدزبان لاف را بر خاک، شمع انجمن مالد
کدامین سروقد از دامن محشر برون آمد؟که بی تابانه صد آه از لب کوثر برون آمد
به قتل من چنان تیغش به استعجال می آمدکه از جوهر به گوش من صدای بال می آمد
اگر ملک دو عالم را کند یک کاسه اقبالشهمان از حرص، چین بر جبهه فغفور می ماند
گرانخوابی که آه سرد را مهتاب می داندنسیم صبح محشر را فسون خواب می داند
دل سودایی من یار را اغیار می داندسر زانوی وحدت را سر بازار می داند
گرفتار محبت دوست از دشمن نمیداندز راحت دشمنیها گلخن از گلشن نمیداند
دلم در سینه درس ناله مستانه میخواندبه طرز بلبل ناقوس در بتخانه میخواند
حجاب بیزبانم رخصت گفتار میخواهدبرات بوسهای زان لعل شکربار میخواهد
طبیب پست فطرت خلق را رنجور می خواهدگدای دوربین فرزند خود را کور می خواهد
شود رد خلایق هرکه را الله میخواهدنگردد گرد گوهر هیچ کس تا شاه میخواهد