دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
خالش بلای جان ز خط مشکبار شدپرهیز ازان ستاره که دنباله دار شد
بال و پر محیط ز موج آشکاره شدگردد یکی هزار چو دل پاره پاره شد
آثار عشق در دل چون سنگ من نمانددر بیستون من اثر از کوهکن نماند
گردنکشی مکن که ضعیفان به آه سرددیهیم نخوت از سر قیصر گرفته اند
مردم ز حد خویش برون پا نهادهاندراه هزار تفرقه بر خود گشادهاند
روشندلان که آینه جان زدوده انداز روی حشر پرده هم اینجا گشوده اند
این ریش پروران که گرفتار شانه اندغافل که صد خدنگ بلا را نشانه اند
جوش سخن من بود از جذبه مردانهر خام مرا بر سر گفتار نیارد
رخسار تو با خط سیه کار چه سازد؟آیینه به تردستی زنگار چه سازد؟
می بی خبر از نرگس شهلای تو ریزدخمیازه نمکسود ز لبهای تو ریزد
از دیده حیرت زده چون آب نریزد؟از دست چسان آینه سیماب نریزد؟
در دور خط آن سیم ذقن تلخ سخن شدخط ابجد بی رحمی آن غنچه دهن شد
لب تشنه تو، سوخته ای نیست نباشدشاد از تو غم اندوخته ای نیست نباشد
توفیق، مرا رخت به منزل نرساندخاشاک مرا موج به ساحل نرساند
ترسم که مرا عشق به مردی نرسانددل را به شفاخانه دردی نرساند
چون حرف زند، غنچه ز گفتار بماندچون جلوه کند، سرو ز رفتار بماند
جمعی که سر خویش به فتراک تو بستندچندان که به گردش بود این دایره، هستند
کی در تن خاکی دل آگاه گذارند؟یوسف نه عزیز است که در چاه گذارند
جویای تو آسودگی از مرگ نبینددر خاک، طلبکار تو از پا ننشیند
تا صدق طلب خضر من آبله پا بودهر موجه ای از ریگ روان قبله نما بود
احوال دل خسته به اغیار مگوییدحال سرشوریده به دستار مگویید
(شکست حال پریشان ما چه فایده دارد؟خرابی دل ویران ما چه فایده دارد؟)
کدام شوخ که با من سر عتاب ندارد؟کدام گوشه که چشمم گلی در آب ندارد؟
عجب نباشد اگر دل ز آسمان بگریزدکه تیر راست رو از صحبت کمان بگریزد