دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
خراب شو که به ملک خراب باج نباشدبرهنه شو که به عریان تنان خراج نباشد
همت عالی نظر به پست نداردخانه گردون غم نشست ندارد
دور قدح را مه تمام نداردروشنی ماه این دوام ندارد
ره به فروغ رخش نقاب نگیردابر تنک پیش آفتاب نگیرد
طالع ما عیش را غم می کندسور را همچشم ماتم می کند
گریهٔ ما دل به طوفان میدهدنالهٔ ما جان به افغان میدهد
نه هر دل جای سودای تو باشددلی کز جا رود جای تو باشد
هر که نبرد آب خود چشمه کوثر شودهر که فرو خورد اشک مخزن گوهر شود
خار پیراهن مشو آسودگان خاک راتا پس از مردن نگردد بر تنت هر موی مار
غم مرا در جان بی حاصل نمی گیرد قرارجغد از وحشت درین منزل نمی گیرد قرار
آشیان بلبلان پر گل شد از جوش بهارخوش وصالی قسمت بلبل شد از جوش بهار
باز دارم نعل در آتش ز پیکان دگرمی کند در سینه کاوش تیر مژگان دگر
ای ز رویت هر نظر محو تماشای دگردر دل هر ذره ای خورشید سیمای دگر
نوازش می کند بی حاصلان را آسمان کمتربه نخل بی ثمر دارد توجه باغبان کمتر
با بخت تیره کوکب ما را چه اعتبار؟در روز ابر، بال هما را چه اعتبار؟
درویش خامش است ز مبرم کشنده تراز پشه هاست پشه خاکی گزنده تر
اقبال، گلی از چمن نیت خیرستزاغ ار به سرت سایه کند بال هما گیر
ای دل بی تاب زاری واگذارگریه با ابربهاری واگذار
رزق نزدیکان حق آید به پای خویشتناز تردد در حرم باشد کبوتر بی نیاز
رنگ من کرده به بال و پر عنقا پروازنیست ممکن که به چندین بط می آید باز
سرو از قد تو کسب رعونت کند هنوزخورشید از عذار تو حیرت کند هنوز
چون مسیحا فرد شو دل زنده جاوید باشسوزن از خود دور کن در دیده خورشید باش
مست ناز من چنین مغرور و بی پروا مباشپادشاه عالمی، در حکم استغنا مباش
یوسف من از زلیخا مشربان دامن بکشسر به کنعان حیا چون بوی پیراهن بکش