دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
سرمه یعقوب را مالیده گرد دامنشدست برده است از ید بیضا بیاض گردنش
کاکل او درهم است از شورش سودای خویشاز پریشانی ندارد زلف او پروای خویش
فصل گل می گذرد بی قدح و جام مباشغنچه منشین، گره خاطر ایام مباش
آن که از چاک دل خویش بود محرابشنشود پرده نسیان عبادت خوابش
آه کان سرو گل اندام ز رعنایی هاجامه را فاخته ای کرده که نشناسندش
موجه ای کو که ز دریا نبود ما و منش؟یا حبابی که نه از بحر بود پیرهنش
خرقه ای دوختم از داغ جنون بر تن خویشنیست یک تن به تمامی چو من اندر فن خویش
به گوشه قفس از آشیانه قانع باشنه ای حریف میان، با کرانه قانع باش
از عشق اگر لاف زنی دشمن کین باشبا بخت سیه همچو سیاهی و نگین باش
خطی که دمید گرد رخسارششد پرده گلیم چشم عیارش
تیغی که غمزه تو کند سایه پرورشابریشم بریده شود زلف جوهرش
در گرد خط نهان شد روی عرق فشانشخط غبار گردید دیوار گلستانش
هر که پیش از مرگ مرد از یک جهان غم شد خلاصهر که بیرون رفت از عالم، ز عالم شد خلاص
لاله آتش زبان افروخت در گلشن چراغبعد ازین در خواب بیند دیده روشن چراغ
هر کس که چون صدف دهن خویش کرد پاکلبریز می شود ز گهرهای تابناک
زلفت ز کجا و ز کجا سلسله مشکیک تار ز زلف تو و صد قافله مشک
بازآ که بی تو رنگ نیاید به روی گلدر جیب غنچه زنگ برآورد بوی گل
گرچه زنگ خاطر تن پروران چون روزه امصیقل آیینه روحانیان چون روزه ام
میتراود وحشت از بوم و بر کاشانهامدارد از چشم غزالان حلقه در خانهام
دیده از صورتپرستی بسته بود آیینهامنوخطی دیدم که بازی کرد دل در سینهام
من که بودم رونق کوی خرابات، این زمانآفتاب شنبه و ابر شب آدینه ام
جلوهای مستانه زان گلگونقبا میخواستمزان گلستان یک نسیم آشنا میخواستم
چند زور آرد جنون بر من، گریبان نیستمچند بی تابی کنم، آه غریبان نیستم
تیغ کوه همتم، دامن ز صحرا می کشممی روم تا اوج استغنا، دگر وا می کشم