دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
تا عارضت ز آتش می برفروخته استبر آسمان ستاره خورشید سوخته است
زلفت که همچو شام غریبان گرفته استصبح نشاط در ته دامان گرفته است
از سرد مهری آتش شوقم فسرده استروغن تلف مکن به چراغی که مرده است
در جوش خلق کعبه حاجات گم شده استدر توبه شکسته خرابات گم شده است
خال تو ریشه در شکرستان دوانده استدر خط سبز، شهپر طوطی رسانده است
دل بی خیال طایر شهپر بریده استبی فکر روح پای به دامن کشیده است
از پسته تو شور ملاحت چکیده استصبح صباحت از گل رویت دمیده است
آتش ز شرم خوی تو تا سر کشیده استخود را به زیر بال سمندر کشیده است
دارد سری به کاکل او هر سری که هستدربند اوست هر دل غم پروری که هست
(در زیر آسمان دل بی اضطراب نیستدر چشم ما غنودگیی هست، خواب نیست)
عشق ترا به رونق ما احتیاج نیستاین برق را به مشت گیا احتیاج نیست
بر حسن زود سیر بهار اعتماد نیستبر اعتدال لیل و نهار اعتماد نیست
در گلشن وجود ره بوالفضول نیستبرگ خزان رسیده او بی اصول نیست
بر رنگ عصمت تو می ناب دست یافتصد حیف بر کتان تو مهتاب دست یافت
از ما به گفتگو دل و جان می توان گرفتاین ملک را به تیغ زبان می توان گرفت
تا چند ز رسوا شدن راز توان سوخت؟از بی تهی اشک نظرباز توان سوخت
رخساره گلرنگ تو گلزار بهشت استخط گرد گل روی تو دیوار بهشت است
رخسار تو شاداب تر از لاله طورستشبنم گل سیراب ترا دیده شورست
می بی نمک صحبت احباب حرام استمی چیست، گر انصاف بود آب حرام است
آغاز خط آن شوخ به عشاق رحیم استدر آخر بازار، فروشنده کریم است
از وصل، ملال دل خرم نمکین استدر دامن گل گریه شبنم نمکین است
روی دل این خسته به آن چشم سخنگوستچون عقده مرا چشم به آن گوشه ابروست
(راه سخنم معنی بسیار گرفته استاز جوش گل این رخنه دیوار گرفته است)