دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
در چشم پاکبازان آن دلنواز پیداستآیینه صاف چون شد آیینه ساز پیداست
سرکشم ز ابر بهاری گذشته استشراب من از خوشگواری گذشته است
غم پوشش برونم را گرفته استخیال نان درونم را گرفته است
ای که گفتی نگاه خیره توپرده شرم از میان برداشت:
زهرست بی تبسم شیرین شراب تلخبا بخت شور چند توان خورد آب تلخ
شنیدم آنقدر از دوستان تلخکه شد شیرینی جان در دهان تلخ
زلف مشکین تو سر در دامن محشر نهادخط گستاخ تو لب را بر لب کوثر نهاد
سرو را از جلوه مستانه از جا میبردخنده او تلخکامی را ز صهبا میبرد
عقل را از مغز بیرون داغ سودا میبردجذبه خورشید شبنم را به بالا میبرد
اگر چه باغ جهان از وفای گل خالی استبه تن مباد سری کز هوای گل خالی است
قسم به شمع تجلی که پرتوش ازلی استکه عشق تازه عذاران بهار زنده دلی است
ترا که برق بلا خوشه چین خرمن نیستخبر ز حال من و تنگدستی من نیست
خیال طره او در دل خراب گذشتچه موج بود که مستانه بر حباب گذشت
مرا به نیم تبسم خراب کرد و گذشتنگاه گرم عنان را به خواب کرد و گذشت
ترخنده از عرق به می ناب زد رختباز این چه نقش بود که بر آب زد رخت
هستی نماند و در سر پوچ آرزو بجاستمی شد تمام و نکهت او در کدو بجاست
ز اهل سخن مپرس مقام سخن کجاستحسن غریب را که شناسد وطن کجاست؟
ما را بهشت نقد، تماشای دلبرستعمر دوباره سایه بالای دلبرست
چون غنچه گر زبان تو با دل موافق استبر کاینات از ته ل خنده لایق است
موج خطر سفینه اهل توکل استدر رهگذار راست روان تیغ کج پل است
یعقوب بد نکرد که در هجر چشم باختدر قحط حسن، چشم گشودن چه لازم است؟
امروز حسن خط به رخ او مسلم استیاقوت از شکسته آن زلف، درهم است
نرمی حصار عافیت جان روشن استاز موم پشت آینه بر کوه آهن است
ناخن به سینه ریزی حسن هلال ازوستطرز نگاه کردن چشم غزال ازوست