دفتر شعر
۳۱۴ شعر در این دفتر
تبارک الله بنگر میان ببسته به جانز بهر خدمت سلطان سپهبد سلطان
شب سیاه چو برچید از هوا دامنزدوده گشت زمین را ز مهر پیرامن
ای خوشدل ای عزیز گرانمایه یار منای نیکخواه یار من و دوستدار من
ازین دوازده برجم رسید کار به جانکه رنج دیدم از هر یکی به دیگر سان
تا بود شخص آدمی را جاننبود حرص را قیاس و کران
خویش را در جهان علم کردنهست بر خویشتن ستم کردن
چون سیه کرد خاک پیرامنشب کشان کرد بر هوا دامن
مقصور شد مصالح کار جهانیانبر حبس و بند این تن رنجور ناتوان
فراخت رایت ملک و ملک به علیینکفایت ثقت الملک طاهربن علی
ای چرخ ملک و دولت و سلطان داد و دینمسعود شهریار زمان خسرو زمین
ای تاخته از غزنین ناگه زده بر سقسینچونان که به صید اندر بر کبک زند شاهین
ای تیغ شاه موسم کارست کار کنوز خون کنار خاک چو دریا کنار کن
آفرین بر دولت محمودیان باد آفرینکافریدش زآفرین خویشتن جان آفرین
به نام ایزد بی چون به قصد حضرت سلطانز هندستان برون آمد امیر و شاه هندستان
الا ای باد شبگیری گذر کن سوی هندستانکه از فر تو هندستان شود آراسته بستان
طبع هوا بگشت و دگرگونه شد جهانحال زمین دگر گشت از گشت آسمان
مگر که هجران هست از چهار طبع جهانکه چار طبع مرا داد هر زمان هجران
تهنیت عید را چو سرو خراماناز در خرپشته اندر آمد جانان
به سوی هند خرامید بهر جستن کینرکاب خسرو محمود سیف دولت و دین
کرد همتای روضه رضوانملک سلطان به دولت سلطان
دوش گفتی ز تیرگی شب منزلف حورست و رای اهریمن
ز خورشید روی ملک ارسلانشد این قصر روشنتر از آسمان
ای تو را خوانده صنیع خود امیرالمؤمنینهمچنین بادا جلالت بر زیادت همچنین
شاد باش ای زمانه ریمنبکن آنچ آید از تو در هر فن