دفتر شعر
۳۱۴ شعر در این دفتر
بهست قامت و دیدار آن بت کشمیریکی ز سرو بلند و یکی ز بدر منیر
بونصر پارسی سر احرار روزگارهست از یلان و رادان امروز یادگار
شکوفه طرب آورد شاخ عشرت بارکه بوی نصرت و فتح آید از نسیم بهار
پادشاه بزرگ دین پرورشهریار کریم حق گستر
ز عز و مملکت و بخت باد برخوردارسر ملوک جهان خسرو ملوک شکار
روز وداع از در اندر آمد دلبرلب ز تف عشق خشک و دید ز خون تر
ایا نسیم سحر فتح نامه ها برداربه هر ولایت از آن فتح نامه ای بسیار
مملکت را به نصرت منصورروزگاری پدید شد مشهور
چو تو معشوقه و چو تو دلبرنبود خلق را به عالم در
ای باد بروب راه را یکسروی ابر ببار بر زمین گوهر
ترکان که پشت و بازوی ملکند و روزگارهستند گاه حمله بزرگان کارزار
با روی تازه و لب پر خنده نوبهارآمد به خدمت ملک و شاه کامگار
سوی میدان شهریار گذرقدرت و صنع کردگار نگر
چو روز روشن بنمود چهره از شب تارزدود مهر ز آیینه فلک زنگار
رسید عید و من از روی حور دلبر دورچگونه باشم بی روی آن بهشتی حور
رنگ طبعی به کار برده بهارنقش ها بود از آنچه برد به کار
خسروا چون تو که دیدست افتخار و اختیارخسروان را اختیاری خسروی را افتخار
گردش آسمان دایره وارگاه آرد خزان و گاه بهار
ای کینه ور زمانه غدار خیره ساربر خیره تیره کرده به ما بر تو روزگار
تا برآمد ز آتش شمشیر بهرامی شرارداد گیتی را فلک بر ملک بهرامی قرار
ای اختری نهای تو مگر اخترگردون فضل گشته به تو انور
چو عزم کاری کردم مرا که دارد بازرسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز
چند گویی که نشنوندت رازچند جویی که می نیابی باز
شبی چو روز فراق بتان سیاه و درازدرازتر ز امید و سیاه تر ز نیاز