دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
جز خم زلفت دلم پناه نداردجانب دلها چرا نگاه ندارد
عارض تو چون خط سیاه برآرددایره ی مشک گرد ماه برآرد
یاد لبت کنم دهنم پرشکر شودنام رخت برم همه عالم قمر شود
اگر ساقی به بزم ما قلندر وار بنشیندبسا صوفی که اندر حلقه ی خمّار بنشیند
قول مطرب دل من دوش به راهی زد و بردچشمش آرام دل من به نگاهی زد و برد
خط مشکین که بر گرد رخت چون عود میگرددبدان ماند که در بالای آتش دود میگردد
ما را به جای آب اگر از دیده خون رودچون رفت جان هرآینه صبر و سکون رود
مژده ای دل مر ترا کآرامش جان میرسدخَه خَه ای جان زنده شو چون بوی جانان میرسد
خط تو دایره ی مشک گرد ماه کشیدبر آفتاب سواد شب سیاه کشید
گرملک بنگرد آن چشم خوش و لعل لذیذدفع نظّارهٔ بد را بنویسد تعویذ
زیاده می کند آن چشم پرخمار خمارز دل همی برد آن زلف بی قرار قرار
خطت مشکست و خالت عتبر ترجهان را کرده ای پر مشک و عنبر
ای اهل درد را ز تو هر دم غمی دگرنیش غم تو بر دل ما مرهمی دگر
ای ز بیغمخواریت هردم دلم غمخوارهترنیست در دست غمت از من کسی بیچارهتر
دلم فدای تو باد ای نسیم عنبر بیزبه دستگیری افتاده ای چو من برخیز
زبس که می کند آن چشم فتنه بر من نازبه جان رسید دل از عشوه های آن طناز
می بیارید که ایام بهار است امروزنرگس از ساغر زر جرعه گسار است امروز
آتش مهرتو در سینه نهان است هنوزخون دل از گذر دیده روان است هنوز
چو زلف دوست بباید شبی سیاه و درازکه با خیال رخت در درون پرده ی راز
شیخ را صومعه در رهن شراب است امروزبر در میکده در چنگ ورباب است امروز
بیا به میکده بفروش خرقهٔ ناموسریا و شمعه رها کن به زاهد سالوس
خبری جان دل ز جانان پرسدرد بسیار شد ز درمان پرس
دلا رعنایی سرو از چمن پرسنسیم طره ی یار از سمن پرس
دوش از فراغ روی تو با روی سندروسنالیدهام چو نای و فغان کردهام چو کوس