دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
ما را ازین چمن صنمی گلعذار بسزیبا رخی چو لاله ازین نوبهار بس
صبا نشان غبار دیار یار بپرسدوای چشم ضرر دیده زان غبار بپرس
زهّاد و عُجب و گوشهٔ محراب و کار خویشما و نیاز قبلهٔ ابروی یار خویش
دانی چه گفت سالک خمّار خانه دوشبشنو نصیحت از نفس پیر می فروش
بیا که مجلس انس است و دلستان جان بخشهمی کند ز گلزرا قدس ریحان بخش
مرا به قبله ی روی خود آشنایی بخشزهر چه غیر تو باشد مرا جدایی بخش
دلا چو شیوه ی رندی نمی رود از پیشبجوی گنج سلامت ز کُنج خانه ی خویش
نگاری دلبری دارم چو زلف خود ز من سرکشبه جان قربان شدم او را نمیگیرد دلم ترکش
ای کرده همچو نرگس خوشخواب خواب خوشبر گل کشیده از خط مشکین نقاب خوش
ساقی بیار لعل مذاب رحیق خاصباشد که یابم از غم دل یک زمان خلاص
به وقت فصل بهار از چمن مکن اعراضجهان ز لاله و گل بین به رنگ و بوی ریاض
بر گل ترا که گفت ز سنبل برار خطوز مشک ناب بر ورق گل نگار خط
دل به ره باز نیامد به فسون وعّاظزان که چون خشم فسون خوان تواش نیست حفاظ
تا شمعِ جمالِ تو برافروخت به مَجمَعبنشست شعاعِ نظرِ شمع مُشَعشَع
بی تو حرامست تماشای باغبا تو مرا از همه عالم فراغ
غمزهٔ تیز ترا سینهٔ من شد هدفخون دلم گو بریز اینْت مرا صد شرف
به وقت گل چو به کف برنهی شراب رحیقبنوش جام مروّق به یاد لعل رفیق
الا یا ساقی البَزم الحَقیقأدر کأسأ دهاقاً من رحیق
ای ملک طراوت به تو زیبنده و لایقروی تو و گلبرگ طری هر دو مطابق
چو خاک تا نشود تختهٔ من اندر خاکز لوح سینه نگردد رقوم عشق تو پاک
حریف دلکش خوش طبع و ساقی گلرنگشراب و شاهد و شمع و شب و چغانه و چنگ
رخ زرد از آن روی شویم به اشککه تا آبرویی بجویم به اشک
ای قامت بلند تو ما را بلای دلچون من که دیده ای که بود مبتلای دل
برفتی از نظر و از نظر نرفت خیالبه افتراق مبدّل شد اتفاق وصال