دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
ایا ز تاب جمال تو آفتاب خجلز عطر سنبل زلف تو مشک ناب خجل
بگریست ابر نیسان والوَرد قَد تبَسَّمخامش چنین چرایی؟والطَّیر قَد ترنَّم
تَعالِ مَن بِکَ وجدی که من هوای تو دارمانیس قلب حزینی و جان برای تو دارم
ما به گلزار عذارت همه در بستانیماز خیال می لعلت همه سر مستانیم
بیا بیا که دل بسته را گشاد دهیمبیار باده که غم های دل به باد دهیم
ما وصال تو به زاری و دعا میطلبیمدردمندیم و ز لعل تو دوا میطلبیم
ما نیاریم که وصف تو کماهی بکنیمشکر الطاف تو ای لطف الهی بکنیم
ما نیاریم که سوی تو نگاهی بکنیمتکیه بر لطف تو داریم که گاهی بکنیم
مقیم میکده و ساکن خراباتمنه مرد صومعه و سمعه و مقاماتم
دوش با زلفت به هم شوریده حالی داشتیمدر سر از سودای ابرویت خیالی داشتم
آن کجا شد کز تو گه گه مرحبایی داشتمدر حریم کعبه ی کویت صفایی داشتم
زلف آشفته همی تابی و من می تابمآتش چهره میفروز که من در تابم
مرا چه قرب که در انتظار روی تو باشمهمین تمام که بر رهگذار کوی تو باشم
گفتم از سلسله ی موی تو پرهیز کنمچون کنم بسته ی آن حلقه ی مشکین رسنم
روز الست جرعه عشقت چشیدهایمقالو بلی به گوش ارادت شنیدهایم
در سر هوس غمزه جادوی تو دارمپیوسته نظر بر خم ابروی تو دارم
بس که یاد آن لب و دندان چون دُر میکنمدامن از اشک چو مروارید تر پُر میکنم
به رویت گر نظر کردیم ، کردیمبکویت گر گذر کردیم ، کردیم
چو زلف خود فرو مگذار کارمکه چون زلفت پریشان روزگارم
طرفه طوطیّ شکّرستانیمعندلیب هزار دستانیم
بینیازی تو و ما بهر نیاز آمدهایمرفته بودیم ز کوی تو و باز آمدهایم
گرچه بس منفعل از شرم گناه آمدهایمتکیه بر مرحمت لطف اله آمدهایم
سرو دلجویست یا شمشاد یا بالاست آنراست گویم هرچه من گویم از ان بالاست آن
بی نیازی از نیاز ما چه استغناست اینجور کم کن بر دلم کآخر نه از خاراست این