دفتر شعر
۱۷۴ شعر در این دفتر
لا تخلطن خبیثات بطیبةو اخلع ثیابک منها و انج عریانا
جز با تو بجان و دل تکلف نکنمدل ملک تو شد درو تصرف نکنم
گر بسوزد گو بسوز و ور نوازد گو نوازعاشق آن به کومیان آب و آتش در بود
فما شئت کان و ان لم نشأو ما شئت ان لم نشأ لم یکن
گر نه سبب تو بودی ای در خوشابآدم نزدی دمی درین کوی خراب
بر یاد تو بی تو روزگاری دارمدر دیده ز صورتت نگاری دارم
گفتم چه نهم پیش دو زلف تو نثارپیشت بنهم این جگر سوخته زار
أ لستم خیر من رکب المطایاو اندی العالمین بطون راح؟
اندر دل من قرار و آرام نمانددشنام فرست اگرت پیغام نماند
اگر صد بار در روزی شهید راه حق گردیهم از گبران یکی باشی ، چو خود را در میان بینی
نه هر طللی نشانه تیر بود،نه هر بازی سزای نخجیر بود.