دفتر شعر
۱۷۴ شعر در این دفتر
عسی الکرب الّذی امسیت فیهیکون وراءه فرج قریب
در خرابات نهاد خود بر آسودست خلق،غمزه برهم زن یکی تا خلق را بر هم زنی!
از غیر جدا شدن سر میدانستکار آن دارد که در خم چوگانست
و فیه روایة«یحسن الیه و شر بیت المسلمین بیت فیه یتیم یساء الیه»
امید وصال تو مرا عمر بیفزودخود وصل چه چیزست چو امید چنین است
شهریست بزرگ و من بدو در میرمتا خود زنم، و خود کشم، و خود گیرم
اندرین عالم غریبی زان همی گردی ملولتا ارحنا یا بلالت گفت باید بر ملا
گفتم چو دلم با تو قرین خواهد بودمستوجب شکر و آفرین خواهد بود
اذا مرضنا، أتیناکم نعودکمو تذنبون، فنأتیکم، فنعتذر
اینک دل من تو در میانش بنگرتا هست بجز تو هیچ مقصود دگر؟