دفتر شعر
۴۲۱ شعر در این دفتر
جز من به جهان نبود کس در خور عشقزان بر سر من نهاد چرخ افسر عشق
تحویل کنم نام خود از دفتر عشقتا باز رهم من از بلا و سر عشق
جز تیر بلا نبود در ترکش عشقجز مسند عشق نیست در مفرش عشق
گویند که کردهای دلت بردهٔ عشقوین رنج تو هست از دل آوردهٔ عشق
کی بسته کند عقل سراپردهٔ عشقکی باز آرد خرد ز ره بردهٔ عشق
چشمی دارم ز اشک پیمانهٔ عشقجانی دارم ز سوز پروانهٔ عشق
خورشید سما بسوزد از سایهٔ عشقپس چون شدهای دلا تو همسایهٔ عشق
آن روز که شیر خوردم از دایهٔ عشقاز صبر غنی شدم به سرمایهٔ عشق
کردی تو پریر آب وصل از رخ پاکتا دی شدم از آتش هجر تو هلاک
ای آصف این زمانه از خاطر پاکهمچون ز سلیمان ز تو شد دیو هلاک
زین پیش به شبهای سیاه شبهناکخورشید همی نمودی از عارض پاک
ناید به کف آن زلف سمن مال به مالنی رقص کند بر آن رخان خال به خال
هر چند شدم ز عشق تو خوار و خجلدر عشق به جز درد ندارم حاصل
ای عهد تو عهد دوستان سر پلاز وصل تو هجر خیزد از عز تو دل
از گفتهٔ بد گوی تو چون هر عاقلدر کوشش خصم تو چو هر بیحاصل
با چهرهٔ آن نگار خندان ای گلبیرون نبری زیره به کرمان ای گل
ای عمر عزیز داده بر باد ز جهلوز بیخبری کار اجل داشته سهل
در عشق تو خفته همچو ابروی توامزخمم چه زنی نه مرد بازوی توام
از روی عتاب اگر چه گویی سردمدر صف بلا گرچه دهی ناوردم
بسیار ز عاشقیت غمها خوردمدر هجر بسی شب که به روز آوردم
بر دل ز غم فراق داغی دارمدر یافتن کام فراغی دارم
هر بار ز دیده از تو در تیمارمتا بهره ز دیدار تو چون بردارم
هر روز به درد از تو نویدی دارمبر تهمت عود خشک بیدی دارم
نامت پس ازین یارا به اسم دارمنوشت پس ازین چو نیش کژدم دارم