دفتر شعر
۴۲۱ شعر در این دفتر
در خوابگه از دل شب آتش بیزمچون خاکستر به روز ز آتش خیزم
چون در غم آن نگار سرکش باشمآب انگارم گرچه در آتش باشم
گفتم خود را ز خس نگهدار ای چشمخود را و مرا به درد مسپار ای چشم
افسرده شد از دم دهانم دم چشمبر ناخن من گیا دمید از نم چشم
گر با فلکم کنی برابر بیشمعالم همه یک ذره نیرزد پیشم
روز آمد و برکشید خورشید علمشب کرد ازو هزیمت و برد حشم
تیغ از کف و بازوی تو ای فخر اممهم روی مصاف آمد و هم پشت حشم
چون گل صنما جامه به صد جا چاکمچون لاله به روز باد سر بر خاکم
با دولت حسن دوست اندر جنگمزیرا که همی نیاید اندر چنگم
ای بسته به تو مهر و وفا یک عالممانده ز تو در خوف و رجا یک عالم
ای گشته فراق تو غمافزای دلمامید وصال تو تماشای دلم
پر شد ز شراب عشق جانا جاممچون زلف تو درهم زده شد ایامم
یک بوسه بر آن لبان خندان نزنمتا بر پایت هزار چندان نزنم
بی وصل تو زندگانی ای مه چکنمبی دیدارت عیش مرفه چکنم
گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنمخود را ز هوس ناوک تقدیر کنم
دارد پشتم ز وعدهٔ خام تو خمبارد چشمم ز بردن نام تو نم
ای چون شکن زلف تو پشتم خم خموی چون اثر خلق تو صبرم کم کم
از آمدنم فزود رنج بدنماز بودن خود همیشه اندر محنم
با ابر همیشه در عتابش بینمجویندهٔ نور آفتابش بینم
فتحی که به آمدنت منصور شومعمری که ز رفتن تو رنجور شوم
در وصل شب و روز شمردیم بهمدر هجر بسی راه سپردیم بهم
مجرم رخ تو که ما بدو آساییمما با رخ و با خرام تو برناییم
چوبی بودم بود به گل در پایمدر خدمت مختار فلک شد جایم
گفتم که مگر دل ز تو برداشتهایممعلوم شد ای صنم که پنداشتهایم