دفتر شعر
۴۲۱ شعر در این دفتر
چون می دانی همه ز خاک و آبیمامروز همه اسیر خورد و خوابیم
یک چند در اسلام فرس تاختهایمیک چند به کفر و کافری ساختهایم
راحت همه از غمی برانداختهایمدر بوتهٔ روزگار بگداختهایم
از دیده درم خرید روی تو شدیموز گوش غلام های و هوی تو شدیم
ما شربت هجر تو چشیدیم و شدیمهجران تو بر وصل گزیدیم و شدیم
زان یک نظر نهان که ما دزدیدیمدور از تو هزار درد و محنت دیدیم
کاری که نه با تو بینظام انگاریمصبحی که نه با تو، وقت شام انگاریم
تا ظن نبری که از تو آگاهتریمما از تو به صد دقیقه گمراهتریم
مانندهٔ باد اگر چه بیپا و سریمپیوسته چو آتش ره بالا سپریم
با خوی بد تو گرچه در پرخاشیمباری به غمت به گرد عالم فاشیم
ای روی تو پاکیزهتر از کف کلیمآنرا مانی که کرد احمد به دو نیم
قائم به خودی از آن شب و روز مقیمبیمت ز سمومست و امیدت به نسیم
قلاشانیم و لاابالی حالیمفتنهشدگان چشم و زلف و خالیم
هستیم ز بندگیت ما شاد ای جانزیرا که شدیم از همه آزاد ای جان
اکنون که ز دونی ای جهان گذراناستام ز زر همی زنی بهر خران
عقلی که خلاف تو گزیدن نتواندینی که ز شرط تو بریدن نتوان
یک شب غم هجران تو ای جان جهانبا هشت زبان بگفتم ای کاهش جان
گه سوی من آیی از لطیفی پویانگه عهد شکن شوی چو رشوت جویان
آزار ترا گرچه نهادم گردنغم خورد مرا غمم نخواهی خوردن
اندر دریا نهنگ باید بودنواندر صحرا پلنگ باید بودن
در بند بلای آن بت کش بودنصد بار بتر زان که در آتش بودن
تا چند ز سودای جهان پیمودنواندر بد و نیک جان و تن فرسودن
ای دیده ز هر طرف که برخیزد خسطرفهست که جز با تو نیامیزد خس
گر شاد نخواهی این دلم شاد مکنور یاد نیایدت ز من یاد مکن