دفتر شعر
۴۲۱ شعر در این دفتر
فرمان حسود فتنهانگیز مکنچشم از پی کشتن رهی تیز مکن
تا با خودی ارچه همنشینی با منای بس دوری که از تو باشد تا من
گه بردوزی به دامنم بر دامنگه نگذاری که گردمت پیرامن
اکنون که ستد هوای تو داد از منگر جان بدهم نیایدت یاد از من
گه یار شوی تو با ملامتگر منگه بگریزی ز بیم خصم از بر من
با من شب و روز گرم بودی به سخنتا چون زر شد کار تو ای سیمینتن
ای چون گل نوشکفته برطرف چمنگلبوی شود ز نام تو کام و دهن
پندی دهمت اگر پذیری ای تنتا سور ترا به دل نگردد شیون
ای یار قلندر خراباتی منبا من تو به بند دامن اندر دامن
گر کرده بدی تو آزمون دل مندل بسته نداری تو بدون دل من
بد کمتر ازین کن ای بت سیمینتنکایزد به بدت باز دهد پاداشن
ای شاه چو لاله دارد از تو دشمندل تیره و چاک دامن و خاک وطن
بی تیر غمت پشت کمان دارم مندادم به تو دل ترا چو جان دارم من
غمهای تو در میان جان دارم منشادی ز غم تو یک جهان دارم من
بختی نه که با دوست درآمیزم منعقلی نه که از عشق بپرهیزم من
ای بی سببی همیشه آزردهٔ منو آزردن تو ز طبع تو پردهٔ من
چون آمد شد بریدم از کوی تو مندانم نرهم ز گفت بد گوی تو من
از عشوهٔ چرخ در امانم ز تو منو آزاد ز بند این و آنم ز تو من
دلها همه آب گشت و جانها همه خونتا چیست حقیقت از پس پرده و چون
در جنب گرانی تو ای نوشتکینحقا که کم از نیست بود وزن زمین
بهرام دواند هر دو جویندهٔ کینآن قوت ملک آمد و این قوت دین
پار ارچه نمیکرد چو کفرم تمکینامسال عزیز کرد ما را چون دین
آب ارچه نمیرود به جویم با توجز در ره مردمی نپویم با تو
ای طالع سعد روح فرخنده به تووی صورت بخت عقل نازنده به تو