دفتر شعر
۴۲۱ شعر در این دفتر
ای قامت سرو گشته کوتاه به تودر شب مرو ای شده خجل ماه به تو
آنی که عدو چو برگ بیدست از تودر حسن زمانه را نویدست از تو
بی آنکه به کس رسید پیوند از توآوازه به شهر در پراکند از تو
جز گرد دلم گشت نداند غم تودر بلعجبی هم به تو ماند غم تو
ای مفلس ما ز مجلس خرم تودل مرد رهی را که برآمد دم تو
ای بی تو دلیل اشهب و ادهم تواقبال فرو شد که برآمد دم تو
چون موی شدم ز رشک پیراهن تووز رشک گریبان تو و دامن تو
دل سوخته شد در تف اندیشهٔ توبفکند سپر در صف اندیشهٔ تو
ای زلف و رخ تو مایهٔ پیشهٔ تووی مطلع مه کنارهٔ ریشهٔ تو
ای همت صد هزار کس در پی تووی رنگ گل و بوی گلاب از خوی تو
دل کیست که گوهری فشاند بی تویا تن که بود که ملک راند بی تو
چون آتش تیز بیقرارم بی توچون خاک ز خود خبر ندارم بی تو
ای عقل اگر چند شریفی دون شووی دل زدگی به گرد و خون در خون شو
اندر ره عشق دلبران صادق کوعذر است همه زاویهها وامق کو
باز آن پسر چه زنخ خوش زن کوآن کودک زن فریب مردافکن کو
ای معتبران شهر والیتان کوتابنده خدای در حوالیتان کو
گفتی گله کردهای ز من با که و مهبهتان چنین بر من بیچاره منه
ما ذات نهاده بر صفاتیم همهموصوف صفت سخرهٔ ذاتیم همه
گر بدگویی ترا بدی گفت ای ماههرگز نشود بر تو دل بنده تباه
از بهر یکی بوس به دو ماه ای ماهداری سه چهار پنج ماهم گمراه
با من ز دریچهای مشبک دلخواهاز لطف سخن گفت و من استاده به راه
زین عالم بی وفا بپردازی بهخود را ز برای حرص نگدازی به
گر تو به صلاح خویش کم نازی بهبا حالت نقد وقت در سازی به
جز یاد تو دل بهر چه بستم توبهبی ذکر تو هر جای نشستم توبه