دفتر شعر
۳۹۷ شعر در این دفتر
روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویشآشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش
کردیم نامزد به تو نابود و بود خویشگشتیم هیچکارهٔ ملک وجود خویش
در ماندهام به درد دل بی علاج خویشو ز بد مزاجی دل کودک مزاج خویش
بند دیگر دارم از عشقت به هر پیوند خویشجذبهای خواهم که از هم بگسلانم بند خویش
ما در مقام صبر فشردیم گام خویشیک گام آنطرف ننهیم از مقام خویش
تو و هر روز و بزم عشرت خویشمن و شبها و کنج محنت خویش
ریخت خونم را و برد از پیش آن بیداد کیشخون چون من بی کسی آسان توان بردن ز پیش
الاهی از میان ناپسندان بر کران دارشز دام حیلهٔ مردم فریبان در امان دارش
مستحق کشتنم خود قائلم زارم بکشبی گنه میکشتیم ، اکنون گنهکارم بکش
کوهکن بر یاد شیرین و لب جان پرورشجان شیرین داد و غیر از تیشه نامد بر سرش
با جوانی چند در عین وفا میبینمشباز با جمع غریبی آشنا میبینمش
بست زبان شِکوهام، لب به سخن گشادنشعذر عتاب گفتن و وعدهٔ وصل دادنش
بر میان دامن زدن بینند و چابک رفتنشتا چو من افتادهای نا گه بگیرد دامنش
نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاصکو اجل تا سازدم زین درد بی درمان خلاص
تکیه کردم بر وفای او غلط کردم، غلطباختم جان در هوای او غلط کردم، غلط
بی رخِ جانپرورِ جانان مرا از جان چه حظاز چنان جانی که باشد بی رخِ جانان چه حظ
قیمتِ اهلِ وفا یار ندانست دریغقدرِ یارانِ وفادار ندانست دریغ
به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغز هجر دائمی ایمن ز وصل جاودان فارغ
شمع بزم غیر شد با روی آتشناک، حیفریخت آخر آبروی خویش را برخاک، حیف
مستغنی است از همه عالم گدای عشقما و گدایی در دولتسرای عشق
مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگرو که ما را به تو من بعد نه صلح است و نه جنگ
تو زمن پرس قدر روز وصالتشنه داند که چیست آب زلال
کی تبسم دور از آن شیرین تکلم میکنمزهر خند است این که پنداری تبسم میکنم
دل باز رست از تو ،ز بند زمانه همدر هم شکست بند و در بند خانه هم