دفتر شعر
۳۹۷ شعر در این دفتر
به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکندمرا به لطف نهان تو بد گمان نکند
چرا ستمگر من با کسی جفا نکندجفای او همه کس میکشد چرا نکند
پرسیدن حال دل ریشم بگذاریدیک دم به غم و محنت خویشم بگذارید
آیین دستگیری ز اهل جهان نیایدبانگ درای همت زین کاروان نیاید
که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآیدکلاه کج نهد و بر سر گذر بدر آید
روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگرهوای یار دگر دارم و دیار دگر
دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوترکه دلم بهانه جو شد من ازو بهانه جوتر
آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگرزیر پای خود سر عجز گدای خود نگر
گو حرمت خود، ناصح فرزانه نگه دارخود را ز زبان من دیوانه نگه دار
جستم از دام ، به دام آر گرفتار دگرمن نه آنم که فریب تو خورم بار دگر
عزلت ما شده سر تاسر دنیا مشهورقاف تا قاف بود عزلت عنقا مشهور
شدهام سگ غزالی که نگشته رام هرگزمگسی ز انگبینش نگرفته کام هرگز
مست آن ترک به کاشانه من بود امروزوه چه غوغا که نه در خانهٔ من بود امروز
دوش پر عربدهای بود و نه آنست امروزنگهش قاصد سد لطف نهانست امروز
ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوزآرزو کردت به این حال آرزومندی هنوز
وه که دامن میکشد آن سرو ناز از من هنوزریخت خونم را و دارد احتراز از من هنوز
گرچه دوری میکنم بیصبر و آرامم هنوزمینمایم اینچنین وحشی ولی رامم هنوز
هست از رویت مرا سد گونه حیرانی هنوزوز سر زلف تو انواع پریشانی هنوز
شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرساز کسان یک بار حال ناتوان خود بپرس
مغرور کسی به که درت جا نکند کسوصلی که محالست تمنا نکند کس
ای دل به بند دوری او جاودانه باشای صبر پاسبان در بند خانه باش
عشق میفرمایدم مستغنی از دیدار باشچند گه با یار بودی، چند گه بی یار باش
تن اگر نبود ز نزدیکان چو شد گو دور باشدیده در وصل است پا از بزم گو مهجور باش
ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باشیار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش