دفتر شعر
۳۹۷ شعر در این دفتر
هرگز به غرض عشق من آلوده نگرددچشمم به کف پای کسی سوده نگردد
آنکه هرگز یاد مشتاقان به مکتوبی نکردگرچه گستاخیست میگوییم پرخوبی نکرد
دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمیداندچراغی را که این آتش بود مردن نمیداند
کسی از دور تا کی چین ابروی کسی بیندسراپا چشم حسرت گردد و سوی کسی بیند
که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآیدکلاه کج نهد از ناز و بر سرگذر آید
شوقم گرفت و از در عقلم برون کشیدیکروزه مهر بین که به عشق و جنون کشید
ز کار بستهٔ ما عقدهٔ حرمان که بگشایدکه سازد این کلید و قفل این زندان که بگشاید
سد حشر جان ز پی یکه سواری رسیدخنجر پرخون به دست شیر شکاری رسید
مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بنددچو گلبن رخت رنگ و بوی خویش از بوستان بندد
چرا خود را کسی در دام سد بی نسبت اندازدرود با یک جهان نا اهل طرح صحبت اندازد
در راسته ناز فروشان که بتانندماییم ونگاهی که به هیچش نستانند
ما را دو روزه دوری دیدار میکشدزهریست این که اندک و بسیار میکشد
خونخواره راهی میروم تا خود به پایان کی رسدپایی که این ره سر کند دیگر به دامان کی رسد
عشق کو تا شحنهٔ حسرت به زندانم کشدانتقال عهد فارغ بالی از جانم کشد
درون دل به غیر از یار و فکر یار کی گنجدخیال روی او اینجا در او اغیار کی گنجد
دلم خود را به نیش غمزهای افکار میخواهدشکایت دارد از آسودگی، آزار میخواهد
جنونی داشتم زین پیش بازم آن جنون آمدمرا تا چون برون آرد که پر غوغا درون آمد
آه شراره بارم کان از درون برآمدابریست آتش افشان کز بحر خون برآمد
کی اهل دل به کام خود از دوستان برندتا کارشان به جان نرسد کی ز جان برند
ز عشق من به تو اغیار بدگمان شدهاندکرشمههای نهان را نگاهبان شدهاند
یاران خدای را به سوی او گذر کنیدباشد کش این خیال ز خاطر بدر کنید
سرت از غرور خوبی به کسی فرو نیایدسر این غرور کردم که کمی درو نیاید
روزها شد تا کسم پیرامن این در ندیدتا تو گفتی دور شو زین در کسم دیگر ندید
تو خون به کاسهٔ من کن که غیرتاب نداردتنک شراب ستم ظرف این شراب ندارد