دفتر شعر
۳۹۷ شعر در این دفتر
دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بودتیغ در دست تغافل سخت بی زنهار بود
با غیر دوش اینهمه گردیدنش چه بودو ز زهر چشم جانب ما دیدنش چه بود
چون تو مستغنی ز دل بودی دل آرایی چه بودبر دل و جان ناز را چندین تقاضایی چه بود
چندین عنایت از پی چندین جفا چه بودتغییر طور خویش چرا مدعا چه بود
دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بودچشم پر عربدهاش بر سر ناز آمده بود
زان عهد یاد باد که از ما به کین نبودبودش گمان مهر وهنوزش یقین نبود
هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبودگر سراپا آتش سوزنده شد سوزش نبود
یک ره سؤال کن گنه بیگناه خودزین چشم پر تغافل اندک گناه خود
مرا وصلی نمیباید من و هجر و ملال خودصلا زن هر که را خواهی تو دانی و وصال خود
نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشدنیاز بلهوس همچون نماز بیوضو باشد
ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزندبرقی ز دل بیرون جهد آتش به جایی درزند
بتان که اهل تعلق به قید شان بندندغریب سخت دلی چند سست پیوندند
لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشایدشکرستان ترا قفل ز در بگشاید
خرم دل آن کس که ز بستان تو آیدگل در بغل از گشت گلستان تو آید
نزدیک ما سگان درت جا نمیکنندمردم چه احتراز که از ما نمیکنند
گر دیده به دریوزهٔ دیدار نیایددل در نظر یار چنین خوار نیاید
گرچه میدانم که میرنجی و مشکل میشودگر نکوبی حلقه صد جا بر در دل میشود
شهر، بیم است کزین حسن پرآشوب شوداینقدر نیز نباید که کسی خوب شود
شکل مستانه و انکار شرابش نگریدتا ندانند که مست است ، شتابش نگرید
این دل که دوستی به تو خون خواره میکندخصمی به خود نه ، با من بیچاره میکند
گر ریخت پر عقابی ، فر هما بماندجاوید سایهٔ او بر فرق ما بماند
المنةلله که شب هجر سر آمدخورشید وصال از افق بخت برآمد
یار دور افتاده مان حل مراد ما نکردمدتی رفتیم و او یک بار یاد ما نکرد
آنکس که دامن از پی کین تو بر زندبر پای نخل زندگی خود تبر زند