دفتر شعر
۳۹۷ شعر در این دفتر
چشم او قصد عقل و دین داردلشکر فتنه در کمین دارد
جانان نظری کو ز وفا داشت نداردلطفی که از این پیش به ما داشت ندارد
کار خوبی نه بگفت دگران باید کردهر چه فرمان بدهد حسن چنان باید کرد
خوش آن نیاز که رفع حیا تواند کردنگاه را به نگاه آشنا تواند کرد
کی دیدمش که قصد دل زار من نکردننشست با رقیبی و آزار من نکرد
چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکردچه کارها که به فرمودهٔ فراق نکرد
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر نداردمن و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
تاب رخ او مهر جهانتاب نداردجز زلف کسی پیش رخش تاب ندارد
هر چند ناز کردی ، نیازم زیاده شددردم فزود و سوز و گدازم زیاده شد
هلاکم ساز گر بر خاطرت باری ز من باشدکه باشم من که بار خاطر یاری ز من باشد
مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشدهر چند حسرت بیش شد شوق و محبت کم نشد
ملول از زهد خویشم ساکن میخانه خواهم شدحریف ساغر و هم مشرب پیمانه خواهم شد
اینست کزو رخنه به کاشانهٔ من شدتاراجگر خانهٔ ویرانه من شد
خوش آن کو غنچه سان با گلعذاری همنشین باشدصراحی در بغل جام میش در آستین باشد
گل چیست اگر دل ز غم آزاد نباشداز گل چه گشاید چو دلی شاد نباشد
به راز عشق زبان در میان نمیباشدزبان ببند که آن جا بیان نمیباشد
دوشم از آغاز شب جا ، بر در جانانه بودتا به روزم چشم بر بام و در آن خانه بود
امروز ناز را به نیازم نظر نبودزان شیوههای خاص یکی جلوهگر نبود
چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بودکه سرگذشت فراق تو بر زبانم بود
ماه من گفتم که با من مهربان باشد، نبودمرهم جان من آزرده جان باشد، نبود
مرغ ما دوش سرایندهٔ بستانی بودداشت گلبانگی و مشعوف گلستانی بود
آنچه کردی ، آنچه گفتی غایت مطلوب بودهر چه گفتی خوب گفتی هر چه کردی خوب بود
بود آن وقتی که دشنام تو خاطر خواه بودبنده بودیم و زبان ماجرا کوتاه بود
آن مستی تو دوش ز پیمانهٔ که بودچندین شراب در خم و خمخانهٔ که بود