دفتر شعر
۳۹۷ شعر در این دفتر
تو جفاکن که از اینسوی وفاداری هستطاقت و صبر مرا حوصلهٔ خواری هست
اسیر جلوهٔ هر حسن عشقبازی هستمیان هر دو حقیقت نیاز و نازی هست
از عرض نیازم چه بلا بیخبرش داشتآن ناز نگهدزد که پاس نظرش داشت
از پی بهبود درد ما دوا سودی نداشتهرکه شد بیمار درد عشق بهبودی نداشت
رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشتتواضعی که به ابرو کنند، کرد و گذشت
ز پیش دیده تا جانان من رفتتو پنداری که از تن جان من رفت
به طوف کعبه من خاکسار خواهم رفتولی به یاد سر کوی یار خواهم رفت
گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفتآتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت
ناز برگیرد کمان در وقت ترکش بستنتفتنه پاکوبان شود هنگام ابرش جستنت
گرد سر تو گردم و آن رخش راندنتواندست و تازیانه و مرکب جهاندنت
تو منکری ولیک به من مهربانیتمیبارد از ادای نگاهِ نهانیت
نوید آشنایی می دهد چشم سخن گویتگرفته انس گویا نرمیی با تندی خویت
هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباداین نگاه دور را از روی او دوری مباد
هجران رفیقِ بختِ زبونِ کسی مبادخصمی چنین دلیر به خونِ کسی مباد
تا ابد دولت نواب ولی سلطان بادملکت سرمدیش نامزد فرمان باد
خوش نیست هرزمان زدن از جور یار دادورنه ز دست تست مرا سد هزار داد
عیاذباله از روزی که عشقم در جنون آردسر زنجیر گیرد و ز در عقلم درون آرد
باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببردبیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد
غمزهٔ او حشر فتنه به هر جا ببردعافیت را همه اسباب به یغما ببرد
شام هجران تو تشریف به هر جا ببرددر پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد
باده کو تا خرد، این دعوی بیجا ببَردبیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد
دلم امروز از آن لب هر زمان شکری دگر داردزبان کز شکوه ام پر زهر بود اکنون شکر دارد
به زیر لب حدیث تلخ کـآن بیدادگر داردبود زهری که بهر کشتن ما در شکر دارد
به تنگ آمد دلم یک خنجر کاری طمع دارداز آن مژگان قتال این قدر یاری طمع دارد