دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
سیب و گل و سیم دارد آن دلبر منسیبش زنخ و گل دو رخ و سیمش تن
در عشق تو پای کس ندارد جز مندر شوره کسی تخم نکارد جز من
بگرفت سر زلف تو رنگ از دل تونزدود وفا و مهر زنگ از دل تو
آمد به سمرقند شه از رغم عدواینک ملک مشرق بدخواهش کو
ای تیره شده آب بجوی تو ز تووز خوی تو بر نخورد روی تو ز تو
وز دست همی در گذرد کارم ازوآن دل که بدست بت گرفتارم ازو
با روز رخ تو گرچه ای دوست چو ماهاز روز و شب جهان نبودم آگاه
آیا که مرا تو دستگیری یا نهفریاد رسی باین اسیری یا نه
چون مهره بروی تخته نردیم همهگاهی جمعیم و گاه فردیم همه
گفتم چشمم کرد بزلف تو نگاهچون گشت دلم برنگ زلف تو سیاه
از چهره و حسنشان همی تابد ماهبر ماه شکسته زلفشان گیرد راه
منگر تو بدو تا نشود دلت از راهور سیر شدی ز دل برو کن تو نگاه
ای ماه به روی لاله رنگ آمده ایاز سینه و دل حریر و سنگ آمده ای
ای روی تو چشم حسن را بینایییغماست مرا قبله گر از یغمائی
رخ پاکتر از ضمیر صادق داریزلفین سیه چون دل فاسق داری
گر زلف تو سال و ماه لرزان بودیعنبر به بها همیشه ارزان بودی
خوبی ز رخِ تو برگرفته است پریرفتن ز تو آموخت مگر کبک دری
ای کاش من آن دو زلف عنبر برمیتا بر رخ او زمان زمان بگذرمی
شمشاد قد و نوش لب و عاج بریسنگین دل و سیمین ذقن و زر کمری
بر لاله ز مشگ زلف را گاه زدیوز شب دو هزار حلقه بر ماه زدی
چون بر پائی بسرو سیمین مانیچون بنشینی بماه و پروین مانی
بر شست دو زلف حلقه بست آوردیتا چون ماهی دلم بشست آوردی
بر زلف مگر تهمت ناحق داریزیرا که بر آتشش معلق داری
اندر شکنِ زلف، مرا بشکستیوندر بندش، دلِ مرا دربستی