دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
چون باد بر آن زلف عبیری گیردآفاق دَم عود قمیری گیرد
تا در دو جهان قضای معبود بُوَدتا خلق جهان و چرخ موجود بُوَد
شاه حبش است زلفت ای بدر منیراز عنبر تاج دارد از لاله سریر
ای سرو روان و بارِ آن سرو، قمرسروت قد و سیمین بر و چهره چو قمر
سیمین بر تو سنگ بپوشد به سمورزلفت به شبه همی کند نقش بلور
آمد برِ من، که؟ یار، کی؟ وقتِ سحرترسنده، ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر
ای شب نکنی اینهمه پرخاش که دوشراز دل من مکن چنان فاش که دوش
چون بگشایی به خنده آن چشمهٔ نوششکّر به فغان آید و پروین به خروش
خورشید خراسان و خدیو زابلاز نخشب و کش بهار گردد کابل
هم غالیهزلفینی و هم سیماندامهم روی نکو داری و هم نیکو نام
سه چیز ببرد از سه چیز تو وصالاز رخ گل و از لب مل و از روی جمال
گفتم: صنما پیشهٔ تو؟ گفت: ستمگفتم: نگری به غمگِنان؟ گفتا: کم
خوشخو دارم به کار، بدخو چه کنم؟چون هست هنر نگه به آهو چه کنم؟
بفروختمت سزد به جان بازخرمازران بفروختم گران بازخرم
ای دل ز وصال تو نشانی دارموی جان ز فراق تو امانی دارم
شبها چو ز روز وصل او یاد کنمتا روز هزار گونه فریاد کنم
بر آتش هجر عمری ار بنشینمخاک در تو همی بدل بگزینم
ای دل چو به غمهای جهان درمانماز دیده سرشکهای رنگین رانم
راز تو ز بیم خصم پنهان دارمورنه غم و محنت تو چندان دارم
گفتم که چرا چو ابر خونبارانمگفت: از پی آنکه چون گلِ خندانم
گفتم که چه نامی ای پسر؟ گفتا: غمگفتم: نگری به عاشقان؟ گفتا: کم
من صورت تو به دیده اندر دارمکز دیده همی به رخ برش بنگارم
باید که تو اینقَدَر بدانی بهیقینکآنکو چو تویی برآرد از خاکِ زمین
دیدار به دل فروخت نفروخت گرانبوسه با جان فروشد و هست ارزان