دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
من گفت نیارم که تو ماهی صنماروشن به تو گشت ماه و ماهی صنما
از مشک نگر که لاله بنگاه گرفتزو طبع، غمی دراز و کوتاه گرفت
شنگرف چکانیده تو را بر شکر استمشکین زلفت شکسته گِردِ قمر است
بشکفته گلیست بر رخِ فرخِ دوستنی نی گل نیست، آن رخِ فرخِ اوست
ابروت به زه کرده کمان آمد راستمژگانت چو تیر بر کمان آمد راست
چون میگذرد کار، چه آسان و چه سختوین یک دم عاریت چه ادبار و چه بخت
آفاق به پای آه ما فرسنگیستوز آتش ما سپهر دودآهنگیست
گفتم: صنما دلم تو را جویان استگفتا که لبم درد تو را درمان است
گل بر رخ توست و چشم من غرقه به آبمن تافته و زلف تو پیچیده به تاب
کی عیب سر زلف بت از کاستن است؟چه جای به غم نشستن و خاستن است؟
آن زلف که او به بوی مرزَنگوش استگه بر جَبَه است و گه به زیر گوش است
معشوقهٔ خانگی به کاری نایدکاو دل ببَرَد رخ به کسی ننماید
جام از لب تو گونۀ مرجان گیردوز جعد تو باد بوی ریحان گیرد
زلف تو کمندیست همه حلقه و بندخالی نبُوَد ز حلقه و بند کمند
تا نسْرایی سخن، دهانت نبُوَدتا نگْشایی کمر، میانت نبُوَد
آن لب نمزم گرچه مرا آن سازدزیرا که شکر چون بمزی بگدازد
گفتم: چشمم ز بس کز او خون آیداز لاله به رنگ و سرخی افزون آید
از بوسه تو مرده با روان تانی کردوز چهره دل پیر جوان تانی کرد
ای ماه سخنگوی من ای حورنژاداز حسن بزرگ، کودکِ خُرد نزاد
حورات نخوانم که تو را عار بُوَدحورا برِ تو نگارِ دیوار بُوَد
از مشک حصار گل خود روی که دید؟بر گل خطّی ز مشک خوشبوی که دید؟
بت گونه از آن بت حصاری گیردشب گونه از آن زلف بخاری گیرد
چون نار رخی ز نور پرمایه که دید؟گسترده به روز بر، ز شب سایه که دید؟
رخسار تو را لاله و گل بار که داد؟وآن سنبل نورسته به گلنار که داد؟