دفتر شعر
۴۶۷ شعر در این دفتر
جهان و هرچه در اوست آشکار و نهانمسلم است به عدل وزیر شاه جهان
مریز خون من ای بت به روزگار خزانمساعدت کن و با من بریز خونرزان
شد ز تاثیر سپهر سرکش نامهربانهجر یار مهربان چون وصل باد مهرگان
همان بِه است که امروز خوش خوریم جهانکه دی گذشت و ز فردا پدید نیست نشان
صنع خدای و عدل وزیر خدایگانهستند پرورنده و دارندهٔ جهان
بت من است نگاری که قامت و دل آنز راستی و ز ناراستی است تیر و کمان
باد نوروزی همه کلّه زند در بوستانابر نیسانی همی بر گل شود لؤلؤفشان
سمنْبری که دلم تنگ کرد همچو دهانصنوبری که تنم موی کرد همچو میان
چون نماز شام پروین نور زد بر آسمانساربان از بهر رفتن بانگ زد بر کاروان
کیمیا دارد مگر با خویشتن باد خزانور ندارد چون همی زرین کند برگ رزان
خطّ است گرد عارض آن ماه دلستانیا سنبل است ریخته بر طرف گلستان
آنچه من بر چهره دارم یار دارد در میانوآنچه من در دیده دارم دوست دارد در دهان
آدینه و صبح و عید قربانفرخنده گشاد هر سه یزدان
ای دو رخ تو پروین وی دو لب تو مرجانپروینت بلای دل مرجانت بلای جان
دوش رفتم به خیمهٔ جانانتازه کردم به بوی جانان، جان
از فضل و کفایت ز همه لشکر سلطانیک خواجه که دیدست چو بوجعفر غیلان
لاغری یار من است از همه خوبان جهانکه بتی موی میان است و مهی تنگ دهان
المنهٔ لله که خورشید خراساناز برج شرف گشت دگرباره درخشان
چون کرد پیشآهنگ را در زیر محمل ساربانبر پشت پیشآهنگ شد از خیمه شمع کاروان
بوستان شد زرد روی از وصل باد مهرگانچون دم دلدادگان از هجر یار مهربان
یک امشب زبهر من ای ساربانزدروازه بیرون مَبَر کاروان
به دارالملک باز آمد تن آسانخداوندِ بزرگانِ خراسان
ماهرویا روی در اقبال دارد بوستانهرکه را اقبال خواهد می خورد با دوستان
نوروز بساط نو گسترد به گلزاراندر باغ بساط دی بربود چو عیاران